معرفی سایت

در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
پیرزن بینوا را که از دور دیدم دلم آشوب شد. در هرم گرمای تابستان همه می دوند که سایه ای پیدا کنند - حتی ماشینها - گوشه میدان نشسته بود و تکدی گری می کرد ؟ شاید هم از گرما حالش بد شده و نشسته ؟ قدمهایم را تند کردم که به او برسم. هم کنجکاویم ارضا بشود و هم اگر توانستم کمکی کنم. از دور معلوم بود غصه دار است. دو دستش را زیر چانه زده بود و اطراف را نگاه می کرد. از چند قدمی تمام چین و چروکهای صورت و پیشانی اش معلوم شد. روبرویش که رسیدم از تعجب شاخ و از خوشحالی بال در آوردم . با موبایل صحبت می کرد.
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط محمد آقاسی
