
در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




راجع صبح،سحرخیزی، بامداد و .... خیلیا حرف زدن. منو شما هم خیلی چیزا شنیدیم و بلدیمو از بریم. بعضیا معتقدن صبحی زیبا است که با صبحانه ای مقوی و سرشار از ویتامین آغاز بشه، این طوری آدم تا دم غروب شارژ شارژ و سرحاله. عده ای اعتقاد دارند صبح را باید با لبخند آغاز کرد. یه سری میگن آدم باید صبحها یه مقدار بدوه و ورزش کنه و یه مقدار هم ورجه وورجه داشته باشه.
اما واقعا یعنی آدم یه همچی روزایی خیلی خوشحاله و ناراحت نمیشه ،یا نه کمتر ناراحت میشه؟ واقعا بربریو خامه و دویدن و خنده یه چنین معجزه ای می تونه بکنه؟
با احترام فراوان به همه اونهایی که این کارو میکنن و یا از این حرفها می زنن من
می خوام یه صبح دیگه رو هم به حرف های بالا اضافه کنم. حالا انتخاب بهترینش با خودتون باشه.
به نظر من اون صبحی قشنگه- اگه حتی به لحاظ جوی و از نظر هواشناسی بدترین روز باشه- که وقتی آدم چشماشو باز می کنه، چهره محبوبشو، چهره اونی که خیلی خیلی دوسش داره ببینه. اولین حرفها و سلام و علیک رو با اون داشته باشه و همون اول هم با زمزمه های عاشقانه از خواب بیدار بشه.
به این میگن صبح. حالا صبحانه و ورزش و لبخند می چسبه. خلاصه از ما گفتن بود:
در چشم، بامدادان، به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد، که به دوست برگشایی
