معرفی سایت

در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
۷)
چراها مثل صبح ها که صف می بندیم توی مدرسه پشت سر هم تو ذهنم ایستاده بودند ، نه مرتب و منظم ؛ مثل بچه ها که قرار ندارند بالا و پایین می پریدند و من در سختی پاسخ خوب گرفتار شده بودم. اطرافم تار دیده می شد. هم شب بود و هم تار . هم سیاه بود و هم سد اشک جلوی دیدم را گرفته بود. نمی دانستم چرا ، یعنی می دانستم چرا اما دقیق نمی فهمیدم. می گریستم چون حس می کردم جگرم سوخته . مادرم وقتی پدربزرگم مرد اینطور می گفت و من حس می کردم مثل آن موقعش شده ام.سخت تر از قبل تکرار می کردم:
اگر حسین من تویی سرت کو ؟ / به من بگو علی اصغرت کو
ارسال در تاريخ جمعه چهارم دی 1388 توسط محمد آقاسی
