معرفی سایت

در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
۵)
تقصیر خودم بود که دنبال خودم راهش انداختم. به قول اسماعیل که بابابزرگش شهرری میشینه تعارف «شابدالعظیمی» بود که جدی گرفت. احتمالا این از اون چیزایی بود که بابام می گفت بزرگ می شی می فهمی . آخه هروقت گیر می کردم این حرف بابا آویزه گوش نداشتم. مرجان دنبال من اومده بود مسجد و از امشب شب دسته رفتن ما دور تا دور محله. وقتی گریه کرد که چرا مجید می ره ولی من نه؟ از ترس اینکه مامان و بابا نذارند که بیام آوردمش اینجا. یکمی هم دلم سوخت براش. اما آخه الان نمی تونستم زنجیر بزنم. می ترسیدم . می ترسیدم زنجیر و به سرش بزنم.
ارسال در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط محمد آقاسی