معرفی سایت

در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
۳)
چشمانش زیبا بود با دو ابرویی که همیشه تلاش می کردند با هم گلاویز باشند ، درشت و سیاه . بارها وقتی حرف می زد و می خندید محو زیباییش شده بودم اما این بار از اشک سرخ شده بود. همیشه همین طور بود. به عکس مش رحیم پیرمرد مهربان نگهبان امامزاده محل که هق و هق گریه می کرد بی صدا اشک می ریخت. انگاری همه صداهایش را در مویرگها جمع می کرد و به چشم می فرستاد که اینطور سرخ می شد. فرق نمی کرد روضه خوانی باشد یا نوحه خوانی ، یا یک زیارت عاشورای معمولی ، در هر حال بی صدا اشک می ریخت تا دو جام چشم سرازیر شود و من می ترسیدم مویرگی از چشمش پاره شود. صدایش زدم :
- حسن جان ، بیا دستمال
ته لبخندی حواله ام کرد و گرفت. با هم هم کلاس و هم مدرسه بودیم.
ارسال در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط محمد آقاسی
