
در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




آرایشگر ، تاکسی سرویس ، گل فروش ، پزشک ، لوله کشی ، تعویض فرش نو با دسته دوم ، طراح سایت ، مشاور املاک ، فروش لوازم صوتی ، نماینده شرکت خارجی ، ثبت شرکت ... کارتهای ویزیتی بود که دستش داشت. تو شیشه ی آینه ای مغازه خشکشویی زل زد و خودش و خوب برانداز کرد. رو در بزرگ زده بود : « Closed ». مانتوش که خاکی شده بود ، تکوند؛ روسری بنفش یکدست با مانتو و روی سرش صاف کرد و دستی به موهاش کشید. مدل «leyer » که سیصد هزار تا براش آب خورده بود. احساس اینکه زیباست بهش دست داد. ساعت و نگاه کرد و زیر لب گفت : «دیر کرد باز». نگاهش دوباره به کارتها افتاد و مثل کارت بازی تو دست چرخوند. « کاش عشق هم بود . قد یه قطره » حرفش تموم نشده بود که صدای بوق سرشو به سمت خیابان برگرداند. کارتها رو تو کیقش مچاله کرد. با کفشهای پاشنه بلندش نیمه دو به سمت ماشین « موسو » مشکی رفت و سوار شد. ماشین که حرکت کرد بوی ادکلنش بود که تو پیاده رو ، بینی پسر دوچرخه سوار و به خارش واداشت.
