دست نوشته های محمد آقاسی
با صدای زیاد ترمز کرد . خیلی گاز داد که پشت چراغ ، معطل نشود . «مزدا-3» هم که باشد ، بوی سوخته لِنت ترمز بعد از سرعت بالا همه جا پر می شد. سرعتش به بیش از صد می رسید و امان از عجله رسیدن . آینه ماشین جوری تنظیم شده که این جور مواقع صورتش معلوم باشد و خوب خودش را برانداز کند. تایمر چراغ قرمز از صد می شمرد، مثل بازی بالا بلندی و همه بازیهای دوران کودکی و نوجوانی : «نود و نه ، نود و هشت ، نود و هفت ، ... » لب روی لب مالید و به آینه نگاه کرد . این طوری رنگ رُژ بهتر شد ، اما از غلظتش کم نکرد. به خودش در دل آفرین گفت ، به رُژی که به گونه مالیده ، به خط چشمی که باز هم مثل جاده صاف درآمده. حتم داشت می بیندش. این بار فرق می کرد. چشم روی هم گذاشت تا باز تصورش کند . مثل همه این سالها که بود و نبود. - خانوم ، گل می خرید ؟ بخرید . مریم ، نرگس ، برا عشقتون ، برا عزیزتون کف بین بود یا گل فروش ؟ تیرانداز می شد حتما وسط سیبل می زد مثل رابین هود. جوانک را که توی قاب پنجره دید ، یادش افتاد که آن را بالا نداده که دود سیگار بیرون برود. بیست و سه یا نهایتا چهار سال داشت. هم سن راننده جوان. دید دستش از شدت سرما سرخ شده و خطهای دست و صورتش از شدت کار زیاد بیشتر از معمول است .صدای ضبط را با دست راستش کمی کم کرد. از پشت عینکش به پسر زل زد . چشم در چشم گره خورد : - بسته ای یا شاخه ای ؟ - بسته ای - چند ؟ - نرگس 2500 ، مریم 2000 سری به معنی نه بالا انداخت و نوچی از زیر زبانش بیرون آمد. تا حالا از این پول ها به کسی نداده بود. اعتقادی نداشت . -خانوم ، تو رو خدا . یه بسته بخر . ارزونترم می دم اگه بیشتر بخری . بدم ؟ به خدا گرفتارم. باید برم. زل زد به چشمک هایی که چراغ قرمز می زد . با خودش گفت : «بنا بود سر هر چاهار راه پولامو نفله کنم تو این سن ، این لگن زیر پام نبود که ، توام برو جون بکن.» خواست به جوان بگوید ، اما اعدادی که به صفر نزدیک می شدند ، پشیمانش کردند . گونه اش مثل چراغ سرخ شد. تصویر پدر که همه این چیزها را برایش فراهم کرده بود جلو چشمش آمد و کمی خجالت کشید. شاید هم سوز سرما سرخش کرد. شماره چراغ راهنمایی که به صفر رسید پا روی گاز گذاشت وشتاب گرفت. انگاری به سرعت از چهارراه خودش فرار کرد. میانه چهار راه از آینه به جوانک گل فروش مثل ماشینهایی که پشت سر می گذشتند نگاهی کرد. پسر جوان زیر لب چیزی زمزمه می کرد. فحش می داد ؟ نگاه جوان در پی ماشین مانده بود . کنار خط عابر پیاده که رسیدم قرمز شد . همیشه همین طور بود ، تا می رسیدم ، سرخ می شد . ایستادم ، بی تردید . همیشه همین طور بود ، تا قرمز می شد ، من هم می ایستادم و به مردمی که از کنارم رد می شدند با ناراحتی نگاه می کردم و در دل فریاد می زدم : « چراغ قرمزه ... کی می خواین قانون گرا شید؟! » از پا تا سرم خودم را تحسین می کردم که شهروند قانون گرائیم و امروز علاوه بر آن ، تیپم را . به چپ که نگاه کردم ، جوان رسید و کنارم ایستاد. آفرینی در دلم گفتم و ادامه دادم : «بارک الله که پشت چراغ وایسادی ، چقدر قانون گرایی مث من ، ایوالله ... ». نگاهم به سمت راست چرخید . میدان زیر دود و غبار موضع گرفته بود . سر که برگرداندم ، باز نگاهم به جوان افتاد . پُک آخری به سیگارش زد و ته سیگار ، روی آسفالت زیر پایش له شد. رنگ زردش را دوست داشتم. انگار آشنایی دیرینه ای با من دارد و من هم با او . با هم حرفها داشتیم از گذشته ای که زود گذشت. باورم نمی شود که یک روز من هم بتوانم کاری انجام دهم در این خیل عظیم مردم کوچه و همسایه. جدید بود و نو ، ولی برای من قدیمی و دوست داشتنی. هر بار که دیگ را هم می زد و چرخش رقص گونه اش را می دیدم ، انگاری همه خاطراتم از کوچکی تا بزرگی زنده می شد. مادرم داشت شعله زرد نذری می پخت و من هم کمک کارش شده بودم. دست خودم نبود. همیشه اینجای روز که می رسیدیم ضعف می کردم و دلم حسابی قار و قور می کرد. کلی با دسته زنجیر زده بودم. حالا جلو در مسجد که رسیدیم و بوی قیمه به گوش دماغم رسیده و دلم ضعف کرده. زنجیر و دست بچه ها سپردم و دویدم سمت دیگهای غذا. ۸) در یک شمارش همه بودند. حتی هوشنگ که بدم می آید ازش. انگاری دلش نرم بود امشب. یادم نمی رود سر گنجشک بیچاره چه بلایی آورد. چنان با تیر و کمان دست ساخته اش نشانه گرفت و زد که در جا پرنده بیچاره افتاد. کنارش که دویدیم ، دیدیم سرش را پرانده. صحنه بدی بود. جواد بعدا به من گفت که تا چند شب کابوس دید و یک شب هم خودش را خیس کرد. برای ما که سن و سالی نداشتیم صحنه تلخی بود. من اول راهنمایی بودم و جواد هم پنجم ابتدایی. هوشنگ چند سالی از ما بزرگتر بود و شرتر. اما این بار آرام بود. خاصیت هیات است شاید که هر که می آید آرام می شود. حتی حاجی قندی بقال که همیشه خدا از عصبانیت فحشش جاری است. ۷) چراها مثل صبح ها که صف می بندیم توی مدرسه پشت سر هم تو ذهنم ایستاده بودند ، نه مرتب و منظم ؛ مثل بچه ها که قرار ندارند بالا و پایین می پریدند و من در سختی پاسخ خوب گرفتار شده بودم. اطرافم تار دیده می شد. هم شب بود و هم تار . هم سیاه بود و هم سد اشک جلوی دیدم را گرفته بود. نمی دانستم چرا ، یعنی می دانستم چرا اما دقیق نمی فهمیدم. می گریستم چون حس می کردم جگرم سوخته . مادرم وقتی پدربزرگم مرد اینطور می گفت و من حس می کردم مثل آن موقعش شده ام.سخت تر از قبل تکرار می کردم: اگر حسین من تویی سرت کو ؟ / به من بگو علی اصغرت کو ۶) یه جورایی دوست داشتم ببینه . مادرم بود و کیف می کردم قربون صدقه بره برای من. توی آینه نگاه کردم. زیرپوشم با یقه گشاد به خوبی سینه سرخم و نشان می داد. حسابی دیشب توی هیات با بچه ها سینه زده بودیم و اثرش هنوز بود. ۵) تقصیر خودم بود که دنبال خودم راهش انداختم. به قول اسماعیل که بابابزرگش شهرری میشینه تعارف «شابدالعظیمی» بود که جدی گرفت. احتمالا این از اون چیزایی بود که بابام می گفت بزرگ می شی می فهمی . آخه هروقت گیر می کردم این حرف بابا آویزه گوش نداشتم. مرجان دنبال من اومده بود مسجد و از امشب شب دسته رفتن ما دور تا دور محله. وقتی گریه کرد که چرا مجید می ره ولی من نه؟ از ترس اینکه مامان و بابا نذارند که بیام آوردمش اینجا. یکمی هم دلم سوخت براش. اما آخه الان نمی تونستم زنجیر بزنم. می ترسیدم . می ترسیدم زنجیر و به سرش بزنم. ۴) دست خودم نبود. می دیدمش دوست داشتم من هم از زمین بلندش کنم و دور دور جلو چشم همه با هم بچرخیم. نه مثل امیر چرخ و فلکی که با ۲ تومان ، نیم دورم نمی چرخونه و مزه ولو شدن تو هوا همیشه زیر زبون آدم گزگز می کنه. شاید دکتر ببینه بگه باید زبونم و گچ بگیریم.اما نمی شد. همیشه سرش دعوا بود و پر از بزرگتر. سفارشی هم که بگی تا دلت بخواد. بی برو برگرد نوبت من نمی شد تا وقتی که قد منم مث قد مش حسن بشه. خیلی ژیر نیست،نزدیک چهل سال .پرچم سرخ یاحسین که تو دستش روی هوا می چرخید باعث می شد هر جا که باشم چشم بگردونم و نگاهش کنم. نوبت منم میشه ؟ ۳) چشمانش زیبا بود با دو ابرویی که همیشه تلاش می کردند با هم گلاویز باشند ، درشت و سیاه . بارها وقتی حرف می زد و می خندید محو زیباییش شده بودم اما این بار از اشک سرخ شده بود. همیشه همین طور بود. به عکس مش رحیم پیرمرد مهربان نگهبان امامزاده محل که هق و هق گریه می کرد بی صدا اشک می ریخت. انگاری همه صداهایش را در مویرگها جمع می کرد و به چشم می فرستاد که اینطور سرخ می شد. فرق نمی کرد روضه خوانی باشد یا نوحه خوانی ، یا یک زیارت عاشورای معمولی ، در هر حال بی صدا اشک می ریخت تا دو جام چشم سرازیر شود و من می ترسیدم مویرگی از چشمش پاره شود. صدایش زدم : - حسن جان ، بیا دستمال ته لبخندی حواله ام کرد و گرفت. با هم هم کلاس و هم مدرسه بودیم. ۲) - مجید - بله مامان جان - بیا پسرم ، بابات اومده ، شام حاضره . خواهرتم صدا کن جلو آینه اتاقم با پیراهن نو مشکی وایساده بودم و مشغول برانداز تیپم بودم . چند دفعه گفتم به مامان که از طبقه پایین اینجوری داد نزنند . پیراهن و شلوار به هم نمی آمدند . اما باید برای شام با خانواده تسلیم بود و رفت. روزی یک بار این اتفاق می افتد که دور هم باشیم. دکمه های پیراهن مشکی را که باز می کنم یادم می افتد جا دکمه آستین راستم پر است. باید به مامان بدهم تا با بشکاف خدمتش برسد . می دوم به سمت اتاق مرجان ، طوری که باز پنجره راهرو لرزید. 1) از خوشحالی داشتم بال بال می زدم . می ترسیدم پیدا نکنم ؛ یا حداقل چیزی که می خوام نباشه . چند روز پشت سر هم امتحان داشتم. اگر نه که هر سال زودتر اقدام می کردم. دو دستی چسبیدمش و لی لی کنان و نغمه خوان به سمت خانه می دویدم . خوشحال بودم ، شاید امسال هم متفاوت بود. دستهام شُل تر کردم که پیراهن مشکی نوام چروک نشه که باز مامان تو زحمت بندازم. ذوق داشتم که زودتر برسم و بپو شمش. میز که سوار پایه اش کردم ، خودم انداختم روی صندلی :«آخیش». اندازه همه روزهای سال خستگی تو تنم وول می خورد. همیشه انجام کار خیر و ثواب آرزوم بود ؛ و حالا تو آرزوم بودم ، بزرگترین میدان شهر و من و این صندوقی که باید از کمک مادی مردم پر می شد. دستم که تو جیبم داشت گرم می شد و درآوردم تا نگاهی به ساعتم بندازم. انتظار داشتم اول بسم الله کمک بیشتری جمع کنم. اما انگاری کار ما جذابیت نداشت برای کسانی که به سرعت از جلو صندوق خیریه عبور می کنند. لابد می خواستند به سرعت به جایی که باید بروند ،برسند. به خودم آفرین گفتم که به این جا هم فکر کرده بودم. فوری پاکت شکلاتی که همراهم بود و رو میز گذاشتم و پاره ش کردم. مردم یه کامی شیرین می کنند و بعد هم کمک. حتم داشتم این کارم عملی می شد. اما ساعتی که گذشت با ناباوری به مردمی نگاه می کردم که کنار میز می آمدند ، شکلاتی بر می داشتند و به سرعت دور می شدند. شاید تو دل صلواتی هم نثار می کردند. آرایشگر ، تاکسی سرویس ، گل فروش ، پزشک ، لوله کشی ، تعویض فرش نو با دسته دوم ، طراح سایت ، مشاور املاک ، فروش لوازم صوتی ، نماینده شرکت خارجی ، ثبت شرکت ... کارتهای ویزیتی بود که دستش داشت. تو شیشه ی آینه ای مغازه خشکشویی زل زد و خودش و خوب برانداز کرد. رو در بزرگ زده بود : « Closed ». مانتوش که خاکی شده بود ، تکوند؛ روسری بنفش یکدست با مانتو و روی سرش صاف کرد و دستی به موهاش کشید. مدل «leyer » که سیصد هزار تا براش آب خورده بود. احساس اینکه زیباست بهش دست داد. ساعت و نگاه کرد و زیر لب گفت : «دیر کرد باز». نگاهش دوباره به کارتها افتاد و مثل کارت بازی تو دست چرخوند. « کاش عشق هم بود . قد یه قطره » حرفش تموم نشده بود که صدای بوق سرشو به سمت خیابان برگرداند. کارتها رو تو کیقش مچاله کرد. با کفشهای پاشنه بلندش نیمه دو به سمت ماشین « موسو » مشکی رفت و سوار شد. ماشین که حرکت کرد بوی ادکلنش بود که تو پیاده رو ، بینی پسر دوچرخه سوار و به خارش واداشت. چشمهام بسته و باز بود. پتو از روم کنار رفته و سرما به همه جونم افتاده. انگار تو بدن منم یه زمستون شده و حسابی برف باریده. نفهمیدم چه جوری کنار زدمش. تو خواب با کسی کشتی گرفتم یا بابت دعوای امروزم با مجید بود. دعوا که نه ، چندان دل و جرات ندارم ، بگو مگو ، حرف و نقل. پسره ی پر رو رفته بود پیش آقا ناظم راپورت داده بود که ما زنگ تفریح بالا مونده بودیم. به توچه . فضولو بردن آمریکا ، سرشو شستن با ریکا. اینجا بود که تو کوچه پشتی مدرسه صدامون حسابی بالا گرفت. اگه اصغر آقا بقال نبود که حسابی کتک می خوردم. یکی نیس بگه تو که می ترسی چرا تنها تنها می ری باهاش رو در رو میشی؟ می مردی آرش و احسانم صدا می کردی. اونام بدتر از من. اَه، چی چی می بافم با خودم. خوابمو چرند می گم. قلتی می زنمو دمر می خوابم. پتو رو می کشم رو خودم. حالا گرمتر شدم. آخه حاجی قربونت بشم اینم راه بود یاده ما دادی؟ شب آب زیاد بخورید خوب خوابتون می بره، اگه می خواین نماز صبح پاشین کمتر آب بخورین و حاجی مسجد بین دو نماز گفت. منم که یه مدت خواب نداشتم قد یه گالون آب تو گاله شکمم ریختم. حالا نصف شبی این همه فشار و باید تحمل کنم.بدشم بگو دمر خوابیدن کار شیطانی حتما. به سختی به پشت برگشتم. چشامو هم گذاشتم و به دسشویی فکر نکردم که خوابم ببره. اما هیچ فایده ای نداشت. سرمام کار و بدتر کرده بود .هیچی تو شبای زمستون بهتر از پتو اونم کنار بخاری نیست . یاد آقاجون و کرسیه ده به خیر . همچی که سر می خردی زیرش دوس داشتی ساعتها بخوابی و نخودچی کیشمیش بخوری. این آخریام که تلویزیون خریده بودن. آخه اونجام درس کرده بودن آنتنو. سیاه و سفید بود اما اونجا مثل لنگه کفش تو بیابون غنیمت بود. می شد نشست و فیلم و کارتون دید. البته اونجام مثل خونه ما دستشویی تو حیاط بود . هر وقت نصف شب کاری داشتم تا صبح صبر می کردم. از ترس و سرما . اما اینجا فقط سرما . خیلی سرده. بابام بود می گفت سوزه سرماس . می خواد برف بیاد. برف که بیاد سوزه می ره. رو تُشک نیم خیز شدم . سرمو تو اتاق چرخوندم. یهو از ترس خشکم زد. اون چی بود اونجا. نه کیه واساده و انگاری منو نیگا می کنه ؟ خوابم ؟ نرم دراز کشیدم و پتومو تا گردن بالا آوردم. باورم نمی شد . دزده ؟ چشامو مالیدم تا بهتر ببینم . خودشه اما چرا تکون نمی خوره ؟ نکنه دید من نشستم سرجام . یا قمر بنی هاشم. مجید گفته بود یه دزد تو محله پیدا شده و چند تا خونه و مغازه رو زده ولی باور نکردم. یعنی جدی نگرفتم. حالا اینجا بود. دستمو آروم زیر بالش کردم. چاقوی دسته قرمز ضامن دارم و شبا مثل آرتیستا زیر سرم می ذاشتم. چاقو که چه عرض کنم. برا گردو پوست کردن توی ده خریده بودم. به زور گردو تازه های شهریور تویسرکان و می شد باهاش پوست کند و خورد. اما شاید امشب به دردم بخوره . ترس و فشار دستشویی حالا قاطی پاتی دلمو می چلوند. به خودم دل و جرات دادم که مردم . باید از اموال و اعضای خونه دفاع کنم. بابام که نبود . پا می شمو می دوم سمتش. نه ، سمت چراغ . روشن که کردم داد و بیداد می کنم که آی دزد. اونوقت همسایه هام میان کمک. اگه سمتم اومد هم با چاقوم می ترسونمش. چاره ای نبود . برا رسیدن به دستشویی هم باید اینکارو می کردم. به خودم بد و بیراه گفتم که اگه دستشویی نداشتم صبح متوجه می شدم و در نبود آقا دزده می شد راحت تر فحش داد. راستی چرا همیشه دزدا مردن و خورشیدا خانوم؟ تو این موقعیت فلسفه بافیمم گُل کرده بود. آروم رو تُشک نیم خیز شدم. حتما پشتش به منه که تکون نمی خوره. پاهامو جمع کردم که راحت بتونم بِجَهَم و غافلگیرش کنم. چشام باید بهتر به تاریکی شب عادت می کرد. مالوندم چشامو . تو چشام یکم سفیدی جمع شد و آروم هاله ی سفید جاشو به بهتر دیدن داد. انگار باید شاخ در بیارم. آخه باورم نمی شد چادر سیاه مادرم که از سرمای زمستون تو حیاط پهن نشده بود رو در آویزون باشه. وا رفتم. رنگیم کرد. باورم نمی شد یه روز اینجوری بِشَم ؛ چرب و رنگی . اونم این رنگ ؛ صورتیه جیغ رو رنگ سفید یخچالی که همه ماشین دارا می میرن براشو، خانومای خونه دار بارها در وسایل این رنگیشونو تمیز می کنن که مبادا جلو در و همسایه آبروشون بره . حالا منو رنگی کرد. به دقیقه ام نرسید. ثانیه ای طول نکشید. رنگیم کرد ، صورتیه جیغ رو رنگ سفید یخچالی . تقصیره فرشاده که پشت فرمون باهاش جر و بحث می کنه. خوب دوس داشت با امیرم باشه. اون نباید موبایلشو بر می داشت و نگاه می کرد . اصلاً فرشاد چیکارس ؟ نه، چیکارشه ؟ شوهرشه ؟ دوستشه ؟ نامزدشه ؟ حالا اینا به من چه ربطی داره . به اون چه ربطی داره که به پدر و مادر ژاله بد بگه و اونو به فحش و فضیحت بکشه . اونم تو اوتوبان ، پشت رول با سرعت ... دیگه سرعتو یادم نیست . شاید به خاطره اینه که دارم تموم می شم. از بس که حرص خورد و من دود شدم. جفتشون از بس به هم بد و بیراه گفتن خسته شدن . اونوقت ژاله دست پاچه منو از تو پاکت انتخاب کرد و وسط لبش گذاشت و آتیشم زد. اونجا بود که دیدم لبش رنگیه . صورتی ، صورتیه جیغ. روزها که به محل کار می آید همه از برنامه شب تلویزیون و شاید ماهواره حرف می زنند. او سکوت می کند. از سریالها و طنزها و مسابقه ها و خبرها می شنود ؛ و اینکه طبق آخرین تبلیغات همکاران چه می خرند تا بخورند یا بپوشند. اما او هرشب با همسرتازه عروسش رادیویی را گوش می کرد که از خانه مادرش آورده بود. تلویزیون ندارند و در خانی آباد مستاجرند. صبح بود. به قول بچه ها حسابی تیپ زده بود. احساس شادمانی و غرور می کرد. سر بالا کرده و چهار شانه راه می رفت. حس می کرد همه اورا نگاه می کنند و تحسین. داشت از خیابان رد می شد. نگاه به سمت راست کرد که اتفاقی نیفتد و رد شود. یکهو دانه دانه ماشینها برایش ترمز کردند و ایستادند. هر قدمی که حالا بر می داشت حس غرورش دو چندان می شد. به آن سمت خیابان که رسید نگاهش به سمت چپ چرخید. خیل آدمهایی را که به این سو رسیده بودند را که دید درونش فرو ریخت. پیرزن بینوا را که از دور دیدم دلم آشوب شد. در هرم گرمای تابستان همه می دوند که سایه ای پیدا کنند - حتی ماشینها - گوشه میدان نشسته بود و تکدی گری می کرد ؟ شاید هم از گرما حالش بد شده و نشسته ؟ قدمهایم را تند کردم که به او برسم. هم کنجکاویم ارضا بشود و هم اگر توانستم کمکی کنم. از دور معلوم بود غصه دار است. دو دستش را زیر چانه زده بود و اطراف را نگاه می کرد. از چند قدمی تمام چین و چروکهای صورت و پیشانی اش معلوم شد. روبرویش که رسیدم از تعجب شاخ و از خوشحالی بال در آوردم . با موبایل صحبت می کرد. - نسترن جان ، بابا، در و وا می کنی ؟ صدای گرم با با بود که از لابلای دیوارای قدیمی خونه به من که جلو آینه وایساده بودم می رسید. مث همیشه با صدای بلند داد زدم : -بله بابا جونم از در اتاق که بیرون اومدم پله ها ی طبقه دوم یکی دو تا رد کردم و پایین اومدم. آیفون طبقه بالا خراب شده. نفس نفس زدنم صدا مو هیجان دار نشون میداد. -بله ، بفرمایید - یه لحظه دم در تشریف بیارین . آژانسم یه اما نتی آوردم. بی فکر به اینکه ماجرا از چه قراره سمت در دویدم. عجله ام باعث نشد از جلو اتاق خانم جون که رد می شم باز آرامش همیشگی و مثال زدنی اش نگیردم. بی اختیار مث ماشینی که به سرعت گیر یا به قول نیما ساندویچای تو خیابون میرسه سرعتم کم شد . ولی پاهام برا گرفتن امانتی جلوتر از من می دویدن. از جارختی دم در چادر و کشیدم و رو سرم انداختم . در و با شتاب وا کردم : - سلام یه بغل گل سرخ تو چارچوب در انتظارم و می کشید . این چیه ؟ از کجا اومده ؟ کی فرستاده ؟ و ... زیاد تو ذهنم وول نخوردن چون آقا هه پرسید : -منزل یکتا اینجاس ؟ بی اختیار گفتم : بله - خانم چرا اینقد لفتش میدین دم سال تحویلی ! با این آدر سی که به ما دادن. بفرمایین. دسته گل رز تقریباً تو بغلم انداخت و اونم به سرعت سمت پراید سفید یخچالیش رفت . تو قلبم زودتر از سال تحویل توپ می زدن و گوشم انگاری عقربه های ساعت که می دون سال تموم شه زنگ می زد . تا اومدم به خودم بجنبم که سوالامو بپرسم رفته بود. در و بستم و به در تکیه دادم . یکتا ! خونه ی ما ؟ کار کی میتونس باشه. *** سر سفره هفت سین که با سلیقه مادرم عین هر سال تو پذیرایی رو میز عسلی مبل چیده شده بود یه مهمون ناخونده هم بود : یه دسته گل سرخ که از جایی نامعلوم برای من ، ااِاِ ببین بیخودی برا خودم درد سر دارم درست می کنما . اما فکر اینکه کار کی می تونس باشه خوره جونم شده بود . وقتی کسی برا بابا و مامان نیس یه همچی کاری کنه ، پس قطعاً برا خانوم جون گل نمی فرسته. نیما و نارین هم که کوچیکتر از این حرفان . تو این محلم که فقط ما یکتا هستیم. نمی دونم نمیدونم لق لقه ی ذهنم شده . تو صندلی مبل ور رفتم . تلویزیون از صب نذر کرده هرچی ستاره سینما که دوست دارمشونو نشون بده . اونم تو این وقت و شرایط من . ذهنم داشت می رفت سمت این بیانیه اخلاقی که ستاره پردازی سینما اگه خوب نیس چرا دم سال تحویلی گر گر تحویل ملت میدن که با صدای مادرم هر چند طبقه ای که ذهنم ساخته بود درجا فرو ریخت : - نسترن مادرم بود. بی اختیار بلندتر از همیشه داد زددم : - جانم - مادر ، یه کمکی به من نمیدی - چرا اومدم با اکراه چند ثانیه بعد خودم و تو چارچوبه ی در دیدم . انگاری ساعتو یه جوری جلوم کوبیده بودن که بفهمم موقع تموم شدن سال چقد دیر می گذره. - چیکار کنم ؟ انگاری همه ی بی میلیای دنیا تو زبونم جمع شده بود. - علیک سلام . اوقور به خیر . سالاد با شما مهربونیش بی انتها بود. غیر خیار و گوجه ، باقی وسایل درست کردن سالاد آماده بود . در یخچال و که وا کردم مامان پرسیدن : - خوب ، از دانشگاه چه خبر ؟ شصت دست و پام خبر دار شد قضیه چیه. استنتاق ، البته به طور غیر رسمی و کاملاً مودبانه داشت شروع می شد. به قول کارآگاه علوی ریپورتشم تحویل بابا می شد . مِن مِن کنون پرسیدم : - دانشگاه ؟ - بله - انگاری خاطرتون نیس یه هفته ای هست ور دلتونما . در حال رفت و روب باشم خوش می گذره ها . شما که میدونین با بچه ها کلا سا رو پیچوندیم - خوبه خوبه . این چه طرز حرف زدنه ؟ - مامان نمی دونم بوی ماهی سرخ کردن ماهی عید بود یا تلخی حرف مامان که گلومو فشار می داد. ناخودآگاه دست بردم به گردن بندم که توش «وان یکاد» داشتم. آرومم می کرد. اَه، پیرنم کثیف شد. کی با دس گوجه ای اینکارو می کنه آخه ؟ - به هرحال دخترم، آدم خیلی باید تو اجتماع امروز هواسش جمع باشه. فک کنم نصیحت مامان شروع شده بود. - نباید به هرکس و ناکسی اعتماد کرد. نباید به هر کی دل داد و به قول خانم جون قلوه گرفت. خیارا رو تندتر خورد می کردم. تا در برم. شایدم یاد مانی ذهنم و خط خطی می کرد، مانی، مانی محقق. حرفا دیگه مامان و دیگه نمی شنیدم. هرچند اونم انگار فهمید و به کار خودش مشغول شد. من انگار اما تو حیاط دانشکده داشتم با مانی راجع به تحقیق حرف می زدم که حس کردم نگاهاش عوض شده . حیز نه آ، یه جورایی محبت آمیز . نمی دونم ترسیدم یا خوشم اومد. خیلی حسا معلوم نیس چین . درنگ درنگ صدای اس ام اس پرتم کرد باز تو آشپز خونه . از بس از صب منتظر بودم صبر نکردم. دستمو با دستمال پاک کردم . وقتی می خواستم گوشیو از تو جیب شلوار جینم درآرم با خودم گفتم یعنی کار مانی بوده ؟ شقایق اس ام اس زده بود : دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم براش زدم : از رو کدوم کامیون نوشتی ؟ خوش رکاب ؟ کار سالاد و تموم کردم. تند تند . ساعتو نیگا کردم. یه ساعت به سال تحویل مونده بود. به سرم زده بود وبلاگمو آپ کنم. -مامانی کاری ندارین؟ - نه عزیزم *** پست قبلیمو که چک کردم مانی برام کامنت گذاشته بود : عالی بود . مثل همیشه با خودم اداشو در آوردم. در اتاق قفل بود. گرمم بود. لباسمو کم کردم. دوباره نشستم جلو کامپیوتر .با خودم کلنجار می رفتم که بهش اس ام اس بزنم یا زنگ ؟شایدم هیچ کدوم . نیازی به این کار نبود. ولش کن حالا میخوام وبلاگ بنویسم. شروع کردم به تایپ کردن : «چهل و چند دقیقه مانده به نوروز بهار فصل عجیبی است، بین سردی زمستان و گرمی تابستان و به اعتدال کل جهان . گویی هر نشانه ا ی از او بیش از دیگر گاه زمان شوق آموختن واژه واژه ی زندگی به ما دارد . اما چه آموختنی ؟ ( خودمم فک نمی کردم اینقد ادبی بتونم بنویسم ، انگاری جو گرفتتم ) بهار می گوید دلداده بشو اما دلبسته هرگز!!! که فرموده « فاذا رایتم الربع فاکثروا ذکر النشور» آن هنگام که بهار را دیدید بسیار ذکر قیامت نمایید. بهار گستره ای زیبا و خوانی شیوا از نعم الهی است. طوری که کلمه کلمه شعر شعرا و فصل عرفا و گاه ریباییها نامش نهاد . اما باید دانست که این اعتدال از پیری زمستان به دست رسیده است و به زودی به میانسالی تابستان از جوانی بهار خواهد رفت. پس دلداده خوبیهای بهار شویم . اما دلبسته آن ... » گل یخ اسم و امضای وبلاگیم و دوس داشتم ، زیاد . دیگه وقت زیادی نداشتم. برا سال تحویل باید آماده می شدم. حدوداً یه ربع زمان داشتم. اما فکر مانی داشت می کشتم. نمی دونم دوسش داشتم یا ازش کلافه شده بودم. اون از دانشگاه که مدام چشم و ابرو داشت برام و حالا یه دسته گل. خدا رو شکر بابام هنوز چیزی به روم نیاورده بود . اما مگه میشد که نفهمه. فقط تو خودش می ریخت. نمی دونم اگه کار مانی باشه حالا بده یا خوب ؟ اینکه یکی آدمو دوس داشته باشه و گل بفرسته . اما ما رو عرف چی میشناسه . معیارهای اخلاقیم که نمیشه نادیده گرفت . حس تیپ زدنم عجیب کور شده بود. غروبم نزدیک می شد. چه سالی ، چه سال تحویلی . کت و دامن بنفشم و رو تخت انداختم. کنار کت و شلوار کرمم. کدوم و باید می پوشیدم ؟ - نستلن ، بیا همه منتظر تواَنا. صدا نیما بود که تازه زبون وا کرده بود و از تو راه پله هوار می زد. - دارم میام بی خیال این لباس پلو خوریا شدم. ینی حال شق و رق بودن و نداشتم. رو شلوار جینم یه تی شرت زرد پوشیدم. تو آینه خودم و نگاه کردم . تی شرتم بلند بود. مونده بودم موبایلمو ببرم با خودم یا نه ؟ زیر لب به نیما غری زدم و از پله ها پایین اومدم. بازم دیرینگ دیرینگ موبایلم بلند شد. تو این ترافیک اس ام اس و رسیدن این پیام بی نظیر بود. اوه ، خانم نظری بود . معلم دوره دبیرستان که مث خواهر بزرگتر به هم نزدیک بودیم . زود باکسمو وا کردم : دخترم ، از اینکه با مشغله فراوانت درس فیزیک دخترم را به مرحله خوبی رساندی سپاسگزارم. سال خوشی به رنگ دسته گلی که برای تشکر فرستادم برای تو و خانواده ات آرزو مندم / مهسا سوم فروردین 1388 جاده قم 


نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت
10:24 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت
9:58 توسط محمد آقاسی| |
۱۱)
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت
8:28 توسط محمد آقاسی| |
۹)
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
9:13 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:47 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:46 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:43 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت
11:19 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت
11:44 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت
23:21 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
11:56 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
19:10 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
8:34 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
9:52 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
10:37 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت
12:13 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت
1:21 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت
10:26 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت
10:18 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت
20:22 توسط محمد آقاسی| |


