خيره به سمتم
دست به زير سر
مايل و متمايل
چشم دوخته
و منِ پسرِ آدم
سيب مي خورم
يا انگور
شايد گندم
دخترِ حواست
هبوط مي كنيم
در آغوش يكديگر
...
برمي خيزم
از خواب
گاهی وقت
و...
وق...
وقت...
وقت ن...
وقت ندارم
مزاحم نشوید
لطفا
۱.
اقتدا می کنم
به چشمانت
«لا اله الا انت...»
مشرک میشوم
تکبیرم : «دوستت دارم»
***
۲.
بدون بوسه من
با گونه سرخ می روی
در کوچه باغ های بالاشهر
گامهايت
دست تكان مي دهند
كفشهايت
به جدايي مي خواند
(دو بامداد – دوم شهریور 89 )
گاهی
داغ می شود دلم
مثل پاره آتش
چشم می سوزد
انگار دود آتشش به مردمکان می رسد
دودی که از شدت سیاهی
سپید شده
و سرایت کرده
به محدوده سفید چشمم
گاهی وقت ها
وقت ندارم
و این وقت ها
تو را
***
گاهی وقت ها
وقت ها
بی وقت می شود
گاهی وقت ها
پاهایم
پشت چراغ
سبز می شوند
درست مثل تو
که پس از رفتنم
سرخ شدی



