دل به عشقت مبتلا شد/۵ جمعی زدگیِ ایرانیایی
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی

جهت مطالعه لینک اصلی در شفقنا اینجا کلیک کنید.

دل به عشقت مبتلا شد/5

جمعی زدگی ایرانیایی

محمد آقاسی

اشاره: مشاهده پدیده های جمعی برای کسانی که علوم اجتماعی خوانده اند، مثل کارگاه برای مهندسان و آزمایشگاه برای پزشکان، بسیار حائز اهمیت است. چندسالی است که پیاده روی اربعین در بیش از ۸۰ کشور مسلمان جهان و به ویژه با همّت شیعیان عراق، رنگ و رویی دیگر یافته و می توان از آن به عنوان «کنش جمعی شیعی» یاد نمود. آنچه در این سلسله یادداشت ها می آید، پیاده نوشته های یک جامعه شناس از تجربه حضور و همراهی اش در این اجتماع بزرگ است.

شب قبل تجربه فوق العاده ای بود که در خیابان کاظمین خوابیدم. گمانم این بود که می شود مثل دو سال پیش سرپناهی و یا حسینیه ای را پیدا کنم و بخوابم. از ون که پیاده شدم دیدم آنجا را هم به خاطر دارم. فاصله داشت با حرم و باز تا خود حرم رفتم و جمعت بود که موج می زد. تقریبا نماز بود که رسیده بودم و موج جمعیت بود که متراکمتر از همیشه پیش می رفت. برای نماز باید کوله ام و تلفن همراه را هم تحویل می دادم. جایی برای تحویل نبود بس که جمعیت زیاد بود و من هم مثل خیلی از مردم کوله را انداختم به فنس های کنار حرم و سپردم به خدا و رفتم داخل. تلفن همراه را بردم و سپردم. صف خلوت تری داشت. با خودم گفتم لااقل با جهان پیرامون ارتباطم قطع نشود و بعد راهی شدم. داخل حرم خیلی فرقی نکرده بود جز آنکه خیلی مشغول ساخت و ساز بودند آن هم بیشتر در اطراف. نمی دانم این سنت صحن سازی چرا باب شده و نگاهم همیشه این بوده که صحن ها بیشتر به سخت شدن و دور شدن زیارت کمک می کنند تا به تسهیل آن.

***

شام به یک کاسه عدسی و یک تکه نان گذشت کم بود برای منی که خیلی راه رفته ام. اما جمعیت خیلی زیاد است و تقریبا همه موکب های این جا ایرانی هستند. عراقی ها بیشتر در مسیر نجف تا کربلا موکب دارند و سایر اماکن زیارتی که ایرانی ها به سراغ آن می روند خبری نیست. این گونه تدبیر شده که گرسنه نمانند مردم و جمعیت به قدری زیاد است که به گمانم کفاف نمی دهد. مگر آن که حوصله داشته باشی که در صفهای طویل بایستی و یا این که مثل ایران کسانی بودند که بخواهند زرنگ تر از دیگران باشند و به تعبیری «لایی بکشند» و از میانه صف بروند و از این کارها.

و اگر نبود این موکب های ایرانی و حتی موکب های فرهنگی خیلی سخت می گذشت برای هم وطنانم. در کل ایرانی هایی عادت کرده اند گروهی باشند و گروهی دعا بخوانند و گروهی سفر کنند. مثل سفر تمتع و عمره که همه چیز را برایمان آماده می کنند از روحانی تا دعا خوان و یا سفرهای عتبات هم این گونه است. این جاست که حتی گاهی خواندن یک صفحه قرآن و دعا سختمان است، بماند حال دعا و توبه و انابه. جا به جا می دیدم که جمع می شوند کنار هم که با هم سینه بزنند و یا دعا بخوانند تا حالی به آنها دست بدهد و این «جمعی زدگی» وحشتناک که عارض ما شده هم خطرناک است و چه دین امری فردی نیز هست و چه بسا فردی تر از جمعی است و چه این جا ناگهان بی پناه می شوند.

در زیارت بارها دیدم کسانی که حتی نمی دانند که موسی بن جعفر با جوادالائمه علیهما السلام در یک جا دفن هستند و خوشحال می شدند که دو امام همام را زیارت می کنند. آنقدر پرسیدند و شنیدم که خودم هم گیج شدم و چندبار بالا و پایین رفتم تا دریابم کجا هستم.کجاست زیارت که نقطه آغاز آن دانایی است و نمی دانند چون کسی نگفته و مشغول برهان نظم و قاعده نفی سبیل بوده اند. نمی دانند چون همیشه روحانی کاروان و مداح محله چیزهایی گفته و گریسته اند و به همین مختصر ختم گشته. حالا احکام و اخلاق مسافر و سفر بماند پیش کش.

حوالی ساعت ده شب بود که رسیدم انتهای بلوار جنوبی حرم مطهر. از شلوغی پیدا کردن کوله و گرفتن موبایل و پیدا کردن غذا و یافتن جای خواب دالانی از تصویر در ذهنم داشتم که رسیدم به یک محوطه کوچکی که چند موکت انداخته بودند و گوله گوله آدم ها دراز کشیده بودند. به زور خودم را در میانه جا دادم و به یاد شعار سفرم افتادم که «برای یک نفر همیشه جا هست». کوله ام را می اندازم و همانطور بی تکلف دراز می کشم و چفیه ام را می اندازم روی صورتم و صدای آهنگ نجواهای نزدیک و صداهای دور، مرا به خواب می برد.

هم خواب بودم و بیدار انگاری چون عمیق نبود خوابم که از سر و صدای اطرافم بیدار شدم و دیدم که همه دارند جایشان را جمع می کنند و می دوند. قاعدتا شوخ وار به خودم گفتم «داعش حمله کرده لابد» و خندیدم. چفیه آبی ام را کنار زدم که باران صورتم را شست. من هم خواب زده پریدم از جایم و کوله ام را انداختم روی دوشم و رفتم سراغ کفشهایم. در همین گیر و دار و با کمی ایستادن توانستم به خودم مسلط بشوم و دیدم خیلی هم باران تند نیست و جوی است که مردم پیدا کردند. برگشتم و کفشهایم را به پشت گذاشتم که خیس نشود. همانجا مقداری گل و گشادتر دراز کشیدم و فرق اش با بار اول نمناکی بود که از باران رسیده بود و چاره ای نبود. باز خوابیدم و تا صبح چند باری از خواب بیدار شدم. قبل از اذان هم بلند شدم و به طرف حرم رفتم.

قصد کردم نماز صبح را در حرم بخوانم و بعد بروم سمت سامرا. دوستانی که آمده اند و جلوتر رفته اند از سختی مضاعف سفر به سامرا می گویند و اینترنتی که مرا یاری نمی کند بیشتر برآنم می دارد که زودتر راهی شوم تا اگر مساله تردد وجود دارد زودتر حل شود و برگردم. اصل کار پیاده روی است تا کربلا و من خارج شده ام از آن مدار و به مدار کمکی پناه آورده ام. به حرم که رسیدم قید گوشی را زدم و گذاشتم داخل کوله. این بار دشوارتر از دی شب بود رسیدن به داخل مجبور شدم همانجا وضو بگیرم و خارج از محوطه اصلی نماز بخوانم و بعد هم زیارت وداع بکنم و از حرم بزنم بیرون با حسرت فراوان. فکر می کردم آنقدر خلوت است که بیشتر و راحت تر بتوانم این جا بمانم اما ایرانی ها یاد گرفته اند که زیارت ارزان قیمت را تجربه کنند.

هم کوله هست و هم گوشی. باز هم باید راه بیفتم و حرکت کنم. همه کار با خود مردم است مثل ترکیه و احتمالاً خیلی جاهای دیگری هیچ خبری از مسوول ایرانی نیست. حتی یک دفتر که بخواهد کمک کند. مداح و روحانی ایرانی هستند تا دلت بخواهد و هرجا جمعی را گرد آورده اند و می خواندند و می گویند و می گریند.

همان بلوار را بر می گردم. دیدم از دی شب مسافر می زدند برای سامرا و کربلا و نجف. در راه با جمعی از بچه های خراسان آشنا شدم که کمک می کردند به راننده عراقی که مسافر بزند. راهی سامرا می شوم به نفری ٢٠ هزار تومان و خیلی خوب است. البته شوخی های بچه ها می رود به سمت مسخره کردن های طرف عراقی که از زبان ما سر در نمی آورد. تا ون پر شود آفتاب می زند و از خنده های آنها سرحال می آیم و هم صحبت می شوم. مقصد نهایی شان سامراست. از کربلا آمده اند، یعنی زیارت نهایی شان را انجام داده اند و دارند بر می گردند مشهد. این هم نوعی است از زیارت دیگر و بعید نیست در میان این همه تنوع سبک زندگی با تنوع زیارت ها هم آشنا بشوم.

یک شمالی هست در میان جمع ما که اصرار می کند برود امام زاده سیدمحمد. پافشاری هایش بسیار جدی است و کوتاه نمی آید. دوست داشتم که این اتفاق می افتاد اما می دانم که توقف با این جماعت یعنی ظهر برسی سامرا و این یعنی حسابی از برنامه اصلی سفر جا بمانم. هرچه استدلال می کنم و جمع استدلال می کند قبول نمی کند و می گوبد: «کربلا بیایی و امزاده سید محمد نری انگار زیارت نرفتی.» دیگر من سکوت می کنم و به جمع می سپارم کع اقناعش کنند. ظاهرا استدلال های آنها خیلی بیشتر کارگر می افتد و از اصرار می افتد اما تک غرهایی دارد.

چشمم به جاده است. این جاده که تا کجاها می برد و از کجاها می آید. جاده سامرا پر است از جاهایی که ماشین ها را می گردند و پر است از گشتی نظامی. همین چند وقت پیش بود که داعش تا همین نزدیکی ها آمده بود و طبیعی است این گونه حفاظت. این بار هم مثل قبل به خانواده نگفتم که عازم سامرا هستم. دل نگران تر می شوند. حال و هوای این جاده جنگی است تا زیارتی. به خاطر بافت اکثریت سنی نشین منطقه، تقریبا موکبی در این نواحی نیست و خرابه های از جنگ و ماشین های نظامی و تانک هم رژه می روند. یک پادگان امریکایی هم از زمان جنگ علیه صدام در این منطقه باقی مانده است. نمی دانم الان به چه کسی واگذار شده و یا همچنان در آن هستند. خبری از برجک و مراقبت دورادور آن نیست.

ادامه دارد

 

...................................................................
ارسال نظر:
نام:
 
پست الکترونیکی:
   
آدرس وبسایت یا وبلاگ:

نظرشما:

لطفا عبارت را در کادر مربوطه وارد نمایید

قوانین سایت:
  • نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی شود
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
  • اگرچه تلاش می شود نظرات ظرف 2ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 17 نوشته شود حداکثر تا 10 صبح روز بعد منتشر می شوند
  • پس از تکمیل فرم بر روی دکمه ثبت کلیک نمایید.
نظرات شما:
آخرین مطالب
موضوع: کتاب
1397/8/17 | دسته بندی : جامعه شناسی سیاسی
.......................................
موضوع: مقاله
1397/8/17 | دسته بندی : جامعه شناسی سیاسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : مطالعات شیعی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : مطالعات شیعی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : مطالعات شیعی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : مطالعات شیعی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/8/15 | دسته بندی : جامعه شناسی
.......................................
موضوع: نوشته
1397/5/17 | دسته بندی : جامعه شناسی رسانه
.......................................
موضوع: نوشته
1397/4/13 | دسته بندی : جامعه شناسی رسانه
.......................................