دست نوشته های محمد آقاسی
سر پیاله منتشر شده در شماره یازدهم و دوازدهم ماهنامه راه نشریه علمی - فرهنگی معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی دانشگاه تهران آبان و آذر ۱۳۸۸ « کسانی که عرضه و شهامت دزدی ندارند، سعی میکنند که دزدی را عملی خلاف جلوه بدهند و چهرهی دزدان شریف و زحمتکش را مخدوش و مغشوش کنند وگرنه کسی که طعم شیرین سرقت را چشیده باشد، محال است که نسبت به این حرفه خیانت کند و زبان به دروغ، خدعه و خیانت بگشاید». سری که درد می کند / سید مهدی شجاعی تاریخ را با جهل انسان ها آغاز نموده اند و مسیر آن را ترسیم کرده اند . اما به اعتقاد ادیان توحیدی و به خصوص اسلام علم نقطه آغازین تاریخ است «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا». هرچند ابتدای تاریخ توحیدی هم آغشته به جنگ هابیل و قابیل با محوریت تمایلات نفسانی و انسانی است ، اما به نظر می رسد بشر گمان نمی کرد که روزی سرانجام شوم جنگ ها چون بغضی گلو نشین برای هر انسان منصفی باشد . چه جنگهایی که اتفاق افتادند و چه آنهایی که اکنون به آن مبتلا هستیم . در ماه اوت 1914 میلادی جنگ عظیمی در اروپا بین آلمان، رهبر دول محور، و نیروهای متفقین به رهبری فرانسه و بریتانیا درگرفت که بعدها از آن به عنوان جنگ جهانی اول یاد نمودند . ماحصل جنگ عدم پیروزی هیچ یک از دو طرف بود که تا چهار سال به طول انجامید . پیش از پیروزی متفقین در نوامبر 1918 حدود 10 میلیون نفر کشته شدند. بیشتر افرادی که در جنگ کشته می شدند مردان جوان بودند. فرانسه 4/1 میلیون کشته داد که در حدود یک دهم جمعیت مردان آن کشور است، آلمان نیز 3 میلیون کشته داد و رقم کشته های بریتانیا نیز 750000نفر بود. ایالات متحده 115000 و روسیه 7/1 میلیون کشته دادند .[1] دومین جنگ فراگیر جهانی که به مراتب تلخ تر از جنگ گذشته بود علاوه بر اروپا، در بخشهای گستردهای از قاره آسیا و افریقا تأثیرات مخرب عمدهای برجای گذاشت و كشورهای اسلامی، از جمله ایران، را درگیر خود ساخت در ماه اوت 1945 میلادی آغاز شد . [2] نتیجه جنگ جهانی دوم در چهار سالی که از پی آمد، قریب به ۲۷ میلیون از مردم شوروی را به کام مرگ کشاند ، یعنی روزی ۱۸ هزار نفر. پنجاه درصد این کشتهشدگان خارج از شرایط عادی جنگ جان خود را از دست دادند . در بلاروس یک میلیون و ۸۰۰ هزار نفر کشته شدند و در لنینگراد هم یک میلیون نفر قربانی ۹۰۰ روز محاصره گشتند . تلفات آلمان در جنگ جهانی دوم در برخی منابع ۵ میلیون نفر اعلام شد که ۳/۳ میلیون نفر آن سرباز و 7/1میلیون آن (تخمینی) افراد غیر نظامی بودند که در بمباران کشته شدند. پس از پایان جنگ اعلام شد که ۱/۳ میلیون تن بمب توسط متفقین بر بسیاری از شهرهای آلمان فرو ریخته شده که نتیجه آن بی خانمانی ۸ میلیون آلمانی بود. همچنین ۱۲ میلیون نفر در طول جنگ بر اثر قحطی در چین، اندونزی، هندوچین، فرانسه و هندوستان جان خود را از دست دادند که این تعداد تلفات، اغلب در آمارهای تلفات جنگ، از قلم افتادهاند . کل رقم کشتهشدگان جنگ جهانی دوم که مرگبارترین نبرد تمام تاریخ است، بین ۵۰ تا ۷۰ میلیون نفر تخمین زده میشود .[3] البته در ماههای ابتدایی پس از جنگ ادعاهایی مبنی بر کشتار گسترده یهودیان نیز مطرح شد و این بحث منجر به پیامد اسف بار دیگر، یعنی تشکیل دولت نژاد پرست و جنگ طلب صهیونیستی در قلب جهان اسلام شد .[4] هر چند که تا کنون رشته ای علمی با عنوان «جنگ شناسی» یا پولمولوژی [5] به وجود نیامده است و هیچ محققی به مطالعه عینی ویژگیها و جنبه های عملکردی جنگ که پدیده ای اجتماعی است رغبت نیافته[6] ؛ اما شاید فجایع پیش گفته و بسیاری از مسائل پیدا و پنهان دیگر جنگ های مبتنی بر خودکامگیهای حاکمان جهان بود که اندیشمند طبیعت گرایی چون آلبرت انیشتن را به موضع گیری علیه جنگ واداشت. البته عدهای هم به خاطر بمبهای هیدروژنی و تخریب محیط زیست از علم روگردان شده بودند و علم را مسبب این وقایع می دانستند . [7] فارغ از اینکه بدانیم و بفهمیم او اینگونه در نامه ای به زیگموند فروید به تاریخ 30 ژوئیه 1932 نگاشت و از او خواست تا راهکاری روان شناسانه و عالمانه برای پایان جنگ بیان نماید : « ...مایلم مساله ای را با شما در میان بگذارم به نظرم در موقعیت کنونی مهمترین مساله تمدن بشری است : آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد ؟ این پرسش ، در پی پیشرفت تکنولوژی به مساله ای حیاتی برای انسان متمدن تبدیل شده است و با آنکه تقریبا همه بر این امر وقوف دارند اما تا کنون تمام کوششها به منظور حل این مساله به طرزی هولناک به شکست انجامیده است... » [8] تلاش او فقط در این نامه نمایان نیست .انیشتین در سخنرانی خویش به جمله بنجامین فرانکلین اشاره می کند و می گوید : « هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است. » [9] جالب آنکه فروید هم مشتاقانه به نوشته این فیزیکدان نامی در نامه ای طولانی پاسخ می دهد و راهکارهای متعددی را برای پایان دادن جنگ مطرح می نماید و در آخر می گوید :«...تا کی باید در انتظار نشست تا دیگران نیز صلح طلب شوند ؟ نمی دانم ؛ اما شاید امیدی واهی و خیالبافی نباشد اگر به تاثیر دو عامل که در آینده ای نه چندان دور به جنگ و جنگ طلبی خاتمه خواهند داد ، امید ببندیم : یکی نگرش فرهنگی و دیگری ، ترس موجه از تاثیرات و پیامدهای جنگ آتی . نمی توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خمهایی خواهد گذشت . در این میان تنها می توان گفت هر آنچه به تکامل فرهنگی یاری رساند و آن را تقویت و تسریع کند ، بی گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد....»[10] در لیست کسانی که از صلح گفته اند اندیشمندان پرآوازه ای وجود دارند. از هگل و سن سیمون تا کنت ، اسپنسر و وبر ؛ و افراد زیادی هم تلاش نموده اند تا صلح جهانی را رغم بزنند و هنوز این امر میسر نشده است و امروزه نیز جهان گرفتار جنگهای خانمان براندازی که مدعیان دروغین صلح طلبی در عراق و افغانستان و دیگر نقاط دنیا برپاداشته اند. همانانی که آینده دنیا را هم با جنگ نهایی تمام شده می پندارند. اما صلح نهایی چگونه و به دست چه کسی اتفاق می افتد ؟ توسعه و پیشرفت جوامع انسانی در قالب توسعه معنایی جامعه شکل می گیرد که در بعد انسانی به صورت فیض معنایی بر انسان ، موجب بسط معنایی و نشاط روحی اوست. [11] در جهان شناسی شیعی ، دلالت تابع ولایت است ، یعنی زمانی دلالت آیه بر معنا رخ می دهد که ولایت وجود داشته باشد. به دیگر سخن ، با ولایت و میزان آن معانی شکل می گیرند ، پس انسان با ولایت بیناست و بی ولایت کور معنا .[12] پس تعریف صلح و شکل گیری معنای آن با وجود و حضور ولی خدا شکل می گیرد . چنانکه امیرالمومنین علی(علیه السلام) در کلمات قصار خویش می فرمایند : « مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اَللَّهِ أَصْلَحَ اَللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اَللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ وَ مَنْ كَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ كَانَ عَلَيْهِ مِنَ اَللَّهِ حَافِظٌ » [13] یعنی : « آن كه ميان خود و خدا را به صلاح دارد ، خدا ميان او و مردم را به صلاح آرد ، و آن كه كار آخرت خود درست كند ، خدا كار دنياى او را سامان دهد ، و آن كه او را از خود بر خويشتن واعظى است ، خدا را بر او حافظى است .» [14] مطابق این روایت شریف تنها کسی می تواند بین «ناس» یعنی تمامی مردم عالم ، و نه فقط عده ای خاص مثل مومنین یا مسلمین صلح را برقرار کند که میان خودش و خدایش صلح برقرار کرده باشد. در برقراری صلح میان مردم نیز خدا به یاریش خواهد شتافت «أَصْلَحَ اَللَّهُ». مصداق اتم و اکمل این روایت شریف انسان کامل است که رابطه اش با خداوند متعال صلح آمیز ترین روابط است و امر آخرتش را مقدم بر دنیای خویش داشته است.« إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا »[15] [1] -www.daneshnameh.roshd.ir [2] - www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2 [3] - www.wapedia.mob.com 4- جمشیدی ، محمد ، آیا شش میلیون نفر کشته شده اند؟ فصلنامه مطالعات تاریخی ، شماره چهاردهم ، پاییز 1385 [5] -polemologeie [6] - بوتول ، گاستون ، جامعه شناسی جنگ ، ترجمه : فرخجسته ، هوشنگ ، انتشارات علمی فرهنگی ، تهران ، 1379 - چالمرز،آلن ، چیستی علم ، ترجمه : سعید زیبا کلام ،انتشارات سمت ، 1387[7] [8] - انیشتاین،آلبرت و فروید،زیگموند ، چرا جنگ ؟ ترجمه :خسرو ناقد ، انتشارات کتاب روشن 1388 [9] - همان منبع [10] - همان منبع [11] - فیاض ، ابراهیم ، جهان شناسی شیعه ، هفته نامه پگاه حوزه ، شماره 199 ، 16/9/1388 [12] - همان منبع [13] - نهج البلاغه ، صبحی صالح ، کلمات قصار [14] -ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی [15] -قرآن کریم ، سوره سی و سوم ، آیه سی و سوم منتشر شده در سایت تابناک ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ دراکتبر سال 1815، یک ساعت مانده به غروب مردی 46 ساله پیاده وارد شهر کوچک «دینی» شد. مرد قدی متوسط داشت؛ کمی فربه و قوی بنیه بود؛ و ریشی بلند، سر و وضعی ژولیده و کثیف پاره پوره داشت. مرد با این که حاضر بود بابت همه چیز پول بپردازد، اما چون قبلاً زندانی بود، هیچ مهمان خانه و خانه ای به او جا و غذا نداد ؛ و او که از همه جا رانده شده بود، روی تخته سنگی نشست تا خستگی در کند.کمی بعد، پیرزنی به او گفت که به در خانه اسقف «میری یل» برود. مرد به خانه ی اسقف رفت و در زد. با این که خواهر کوچک تر اسقف و مستخدمش قبلاً او را از پذیرش محکومان سابقه دار بر حذر داشته بودند، اما اسقف آن مرد را به خانه پذیرفت. مرد گفت: « اسم من ژان وال ژان است. نوزده سال محکوم زندان با اعمال شاقه بودم و چهار روز قبل آزاد شدم، اما همه مرا به خاطر گذرنامه ی زرد رنگم از خود راندند و هیچ کس به من جا و غذا نداد. » اصل مطلب را علاوه بر ادامه مطلب می توانید در اینجا هم ببینید: http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=81886 این مطلب را برای روزنامه بانی فیلم نوشتم و از چاپ یا عدم چاپ آن مطلع نیستم. تعجب نکنید ، زود هم قضاوت نکنید. بی پدر و مادر در ذهن ما به درستی به عنوان یک ناسزا تلقی می شود،اما ترجمه عامیانه orphan است به فارسی . می شود آن را یتیم ، یعنی کسی که پدر و مادرش را به هر نحو از دست داده است یا به بیان دهخدا طفل بی پدر هم ترجمه کرد. اما در انتهای فیلمی با همین نام که دیدم قریب به یقین شما هم ناسزایی با همین مضامین به شخصیت کلیدی داستان نثار خواهید کرد. فیلم محصول 2009 آمریکا و با کارگردانی «Jaume Collet-Serra » و فیلمانه نویسی «David Johnson » می باشد. «کیت» و «جان کلمن» در بازسازی زندگی خود پس از ازدواج به شدت دچار مشکل شده اند. «کیت» به شدت الکلی است اما با درمان دکتر «براونینگ» به مدت یکسال است که هوشیار شده و الکل مصرف نمی کند. ظاهرا دختر کوچک حاضر در خانواده (مکس) حاصل رابطه عاشقانه ده سال پیش همسرش با «جسیکا» در تصادفی پس از مستی دچار کم شنوایی می شود. «کیت» علاوه بر این هزینه ای دیگری هم برای اعتیادش به الکل می پردازد : به دنیا آوردن بچه ای که در دوران جنینی مرده است. حال پریشان این زوج باعث می شود تا آنها تصمیم به عهده داری سرپرستی کودکی علاوه بر پسرشان «دنی» و دخترشان «مکس» نمایند تا شاید خاطره تلخ از دست دادن فرزندشان را فراموش نمایند. این تصمیم که با تایید پزشک مشاورشان مواجه می شود جدی شده و آنها در یتیمخانه ها و مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست به دنبال فرزندی می گردند. در طبقه دوم پرورشگاه یتیمان خیابان «مارینا» آنها دختر نه ساله روسی با نام «استر» را ملاقات می کنند که بسیار بزرگتر از سنش رفتار می کند. آنها به شدت و سرعت به این دختر نزدیک می شوند و دا می بندند اما فرزندان دیگرشان به شدت به این فرد تازه وارد واکنش نشان می دهند. «مکس» که به خاطر کم شنوایی چندان مورد توجه نبوده با محبتهای مکرر «استر» مواجه شده و گردشهای پیاپی با او باعث می شود که به نوعی از او فرمانبری نماید. اما «دانیل» هم چنان او را خواهر خویش نمی داند و نمی نامد. با حضور این تازه وارد اتفاقات عجیب و جدیدی در منزل آنها رخ می دهد و «استر» معرکه گردان این ماجراست. او تلاشی در رفع این بی مهریها به خودش نمی کند و تمام تلاشش را به سمت ایجاد تفرقه معطوف می کند. علاقه فوق العاده و بیش از اندازه به پدرش نشان می دهد و خواهر کوچکش را نیز در دایره حمایتی خودش قرار می دهد. به همین میزان از مادر و برادرش دور می شود. «استر» کلاغی را با خشونت تمام و با کوفتن سنگی بر سرش می کشد و این رفتار از بچه ای با آن سن عجیب به نظر می رسد. با نهایت بی رحمی یکی از هم شاگردیهایش را از بلندی سرسره هل می دهد به طوری که پایش آسیب می بیند. این تغییر رفتار ناگهانی باعث می شود تا «کیت» به این دختر تازه وارد شک کند ، اما همسرش تمام رفتارها را منوط به اتفاق یا اقتضای سن می داند و راضی نمی شود تا به نزد مشاور بروند و او را تحت معالجه قرار دهند. «کیت» که متوجه اختلالات جدی رفتاری و شخصیتی «استر» است خواستار حضور خواهر «تانگ» ، مدیر یتیم خانه در خانه می شود و در جلسه آنها با هم ایشان نیز علت آتش سوزی فوت والدین اصلی «استر» را متوجه او می داند. خواهر «تانگ» توصیه می کند با توجه به مشکلاتی «استر» در کودکی داشته مراقبت بیشتری داشته باشند.«استر» هم که از این حرفها احساس ناامنی می کند با زرنگی سر راه خواهر «تانگ» را سد می کند و با یک چکش به جان او می افتد ؛ و او را به قتل می رساند . ماجراها از این پس پیاپی اتفاق می افتد و باعث می شود که «کیت» بیشتر در گذشته «استر» کنکاش نماید. در مسیر تحقیقاتش با موسسه ای با نام «same» که بیماران روانی را تحت نظر دارد و در خاک روسیه است آشنا می شود. او هنگامی که با مکر «استر» در بیمارستان است توسط دکتری از آن موسسه متوجه می شود که دختر آنها 32 ساله است و یک بیماری هورمونی باعث شده است که سیمای دختر بچه داشته باشد. او احتیاجات سرکوب شده ای دارد که به این دلیل مغفول مانده است و همین باعث شده است که به شدت حالات روان پریشی و خشونت مفرط داشته باشد . «کیت» به خانه بر می گردد در حالی که پسرش در بیمارستان توسط «استر» به قتل رسیده . در منزل با جسد همسرش روبرو می شود و در یک درگیری خونین موفق می شود دخترش «مکس» و خودش را از مهلکه خونین «استر» نجات دهد. کارگردان موفق شده تا فیلمی را در نوع (ژانر) خشونت به نمایش بگذارد. نوعی از سینما که تلاش دارد رعب و وحشت را در مخاطبان ایجاد کند و افزایش دهد. اما در این میان او پا به میان خانواده گذاشته و کودکان را دست مایه خشونت خویش قرار داده و این مطلب از سویی باعث ایجاد رقت قلب بیشتر و نیز شدت گرفتن خشونت صحنه های مختلف فیلم میشود. داستان فیلم هم غافلگیرانه پیش می رود و در پایان با پیچی سهمگین مخاطب را وارد شوک عظیمی از حیرت در برابر این پدیده می کند.زیر پوست این فیلم خانواده از دنیای غرب نشان داده می شود.خانواده ای که هرکدام از یک سو دور هم جمع شده اند. دو فرزند از دو خانواده قبلی و با یک پدر و مادر جدید ، فرزندی از پرورشگاه ، مردی که چندان به اخلاقیات پایبند نیست و مادری که از فرط نوشیدن الکل بچه ای مرده به دنیا می آورد. اگر فیلم را بازنمایی جامعه ای که در آن تولید شده بدانیم می توان چنین تصویر توصیفی را از خانواده در غرب داشت. در فیلم «استر» یک فرد کاملا مذهبی به چشم می خورد. او مقید به انجام آداب یک مسیحی کاتولیک است ، سر سفره غذا و پیش از تناول ، دعا می خواند و یا به طور دائم با خود انجیل را حمل می کند که این کارها توسط اطرافیان به سخره گرفته می شود و یا باعث انزوای بیشترش می گردد. مثلا یکی از همشاگردیهایش که بعدا توسط «استر» مورد حمله قرار می گیرد و آسیب می بیند به او می گوید: «دیگر دوره خواندن انجیل تمام شده است.» اما همین فرد مسیحی کاتولیک پایند به شرایع دینش قاتلی وحشی و فردی سست اراده که مکرر خودکشی کرده و یا در پی ارضاء هوسهای خویش است نمایش داده می شود. ظاهرا این خط فکری در سایر فیلمهای غربی هم دیده می شود. یعنی کاتولیکها و یا متشرعین مسیحی مصداق کسی هستند که « چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند» یعنی نگاه بدبینانه به مذهب و تشرع و ترویج کاتولیک که خود مبداء و منبع پروتستانتیزم است ، و نگاه جذاب به پروتستانتیزم به عنوان یک حرف نو و روشن. این امر را در فیلمهای شاد و موزیکال هالیوودی و غربی به جدیت بیشتری میتوان دید. «سینما پارادیزو» نمونه غیر هالیوودی و ایتالیایی آن است و «هفت»(seven) نمونه هالیوودی ؛ و در این زمینه می توان فیلمهای دیگری را هم بر شمرد . این نوع نگاه در انیمیشنها هم وجود دارد. به گمانم آنان به شدت تمایل دارند هر آنچه سنت می دانند را بکوبند یا لااقل اینگونه نمایش دهند ؛ و اگر نه چرا امثال «استر» را که به معنی واقعی کلمه جانی است فردی مذهبی جلوه می دهند و لابد مطابق آئین خم دست به جنایت می زند. طبیعی است که فیلم ها به جامعه پذیری افراد جامعه کمک می نمایند. و سوال اینجاست که چرا در این فیلمها اینچنین کاتولیک ها مورد هجمه واقع می شوند و مورد تحقیر واقع می شوند. خوشحال شدم. خبر سریع بود و ساده : پرسپولیس شکار شاهین شد. اولی از تهران پایتخت و دومی از محرومترین استانهای ایران. من هم مانند مردم بوشهر خوشحال شدم. آنها در خیابانها شادی کردند و من در دلم.نه به خاطر اینکه هوادار استقلال باشم یا هواخواه هر تیم فوتبالی دیگر. حول و حوش سالهای ۷۲ و ۷۳ بود که برای دومین بار به خرمشهر سفر کردم. دوره ای که در محله هاشمی تهران و تو کوچه های خاکی فوتبال بازی می کردیم. من کمتر از بچه محلهایم ُ اما به دنبال خرید آدامسهایی بودیم که عکس فوتبالیستهای کشورمان را داشت.بچه بودیم و در عالم خودمان.محصل راهنمایی بودم و خوب به خاطر دارم از همان دوره با فقر سر ناسازگاری داشتم و برایم پدیده ای ناهنجار بود. محل استقرار ما و دوستان هم مدرسه ای ورزشگاه شهید جهان آرا شهر بود. جایی که به خرابه شبیه تر بود. نه چمنی داشت و نه شکل درستی پیدا کرده بود. نیمه های شب به رسم بسیاری از اردوها با یکی از دوستان شبانه قدم می زدیم که با جوان خرمشهری روبرو و شدیم و هم صحبت. بزرگتر از ما بود تا فهمید که از تهرانیم با لحنی تلخ که هنوز در کامم هست گفت:«خوش به حالتون . تو تهران همه چیز هست و همه امکانات برای شماست. نه مث این خراب شده که چیزی نداره.» هرچه قدر تلاش کردم که قانعش کنم که وضعیت خوب است و خدا می رساند نتوانستم. حقم داشت. انصافا شهر چیزی نداشت.ولی حداقل امکان برای جوانان ورزشگاه بود که آن را هم اسمی داشتند. مدتها و سالها تیمهای پایتخت نشین همیشه در صدر جدول بازیها بودند و آرزوهای جوانان هم این بود که در این تیمها مشغول به بازی شوند. اما روند بازیها و سیاست فوتبال کشور در چند سال گذشته نشان می دهد که چطور استعدادهایی در گوشه و کنار کشور هستند که می توانند همین تیمها را با نتایج مثال زدنی زمین گیر کنند.استعدادهایی که چه بسا در سالهای گذشته دیده نشدند.استعدادهایی که در فوتبال ظهور کرده و در بسیاری از مسائل دیگر جایی برای ظهور نداشته.آنقدر تهران اهمیت یافته بود که جاهای دیگر دیده نمی شدند. اما بازی دیروز شاهین و پرسپولیس و یا بازیهای قبلی هم نشان داد که قاعده تغییر یافته. صدر جدول از آن تیمهای شهرستانی است. در سالهای گذشته هم تیمهای شهرستانی رشد قابل توجهی داشتند. اما راجع به جدول بازیها و نحوه حضور تیمها چند نکته دیگر هم باید گفت : ۱- هرچند روند رشد تیمهای شهرستانی در جدول جالب و مناسب است اما در این رشد باز هم تیمهایی مثل سپاهان و ذوب آهن که از پشتوانه مالی برخوردارند پیشتازند. یا استیل آذین که حامیان مالی قدرتمندی دارد و توانسته چهره ها و مهره های لیگ را در تیم جمع کند.بنابراین نباید این روند ما را گول بزند که به جای مطلوبی رسیدیم. البته نگاهی هم باید به تیمهای دیگر داشت و فهمید که چگونه این روند را رهبری کنیم که بتوان در آینده شاهد رشد همه جانبه جوانان در عرصه فوتبال شد. ۲-چندی پیش گفته بودم که مربی در فوتبال ما مهم است . به عکس خیلی کشورهای دیگر که در آنها تیم مهم است. در ایران پدیده مهم است. به خاطر همین علی دایی و علی کریمی مهم می شوند پر حاشیه ولی کریم باقری سالهاست به تعبیر عادل فردوسی پر جز کوتاه و بلندی سبیلش تغییری نکرده است. قلعه نوعی دو سال پیاپی (تا این لحظه) تیمش را در اوج نگه می دارد و در باقی موارد هم جزء ممتازین قرار می دهد. استیلی که تیم دو سال قبل پرسپولیس را بسته بود و به مدد ایده و کمک ائ قطبی جان گرفت با استیل آذین که برای اولین بار در لیگ برتر حضور یافته اوج می گیرد و با ذکاوت و هوشیاری بازیکن می گیرد و تیم را می چیند. مربی مهم است در فوتبال ایرانی. بازیکن با او خو بگیرد تا جام جهانی می رود و اگر خوشش نیاید بر زمین گرم می کوبدش. برای آینده فوتبال باید کاری کرد که از این وضع در آید. وگرنه در فوتبال ایران هم روزی قحط الرجال اتفاق می افتد. ۳- خوشحالی بعد از پیروزی مردم بوشهر نشان داد که این جامعه جوان احتیاج جدی به تخلیه احساسات دارد. (اگر نگویم وقایع پس از انتخابات) برای این ما چه زمینه هایی را فراه کرده ایم. تازه این پسران بودند که اینگونه کردند ، دختران زیادی در جامعه ما حضور دارند که از حداقل امکانات رفاهی و تفریحی برخوردارند. تا دیر نشده باید به فکر فرح و شادی مردم عادی بود تا از طریق سالم برطرف شود. باید راههای عملیاتی و بومی برای شاد زیستن و منطقی زیستن پیدا کرد ، به جامعه عرضه کرد و برایش الگو سازی نمود. به طوریکه از معنویت نیز فاصله نگیریم. بهتر است به دنبال شادی همراه با معنویت باشیم. این مطلب را برای روزنامه دنیای اقتصاد نوشته بودم و از چاپ یا عدم چاپ آن بی اطلاعم لایحه هدفمند کردن یارانه ها هم اکنون به عنوان یکی از پیچ های چندمرحله ای طرح تحول اقتصادی یا همان جراحی بزرگ اقتصادی کشور ، در پیچ تصویب مجلس محترم شورای اسلامی و تایید شورای محترم نگهبان قانون اساسی مانده است. این طرح مردم را دچار دلهره و نگرانی نموده و اختلاف نظر کارشناسان با یکدیگر کلاف این موضوع را پیچیده تر کرده است. پیش تر هم شاهد سهمیه بندی بنزین خودروهای دولتی ، شخصی و عمومی بودیم. طرحی که شاید بتوان از آن به عنوان مقدمه ای برای طرح نهایی تحول اقتصادی نام برد. هرچند که این کارها می بایست بسیار پیشتر انجام می شد و گناه ضرر و زیانی که کشور ما از این سهل انگاری – خواسته یا نا خواسته- می برد ، بر دوش دولتهای پیشین است و این مساله ای است که در هیچ دادگاه تاریخی هم نمی توان برای آن اقامه دعوا نمود. سوال اساسی در اجرا یا عدم اجرای این طرح یا به بیان بهتر تحولی که منجر به رفاه حداکثری ایرانیان شود نیست ، بلکه مساله بر سر شیوه یا شیوه های اجراست که در این زمینه دولت محترم ، وظیفه سنگین و به سزایی را بر دوش دارد. دولت نهم مدلی کوچک از این کار را در سهمیه بندی سوخت مورد نیاز مردم تجربه نموده است و از نوع عملکرد آن می توان هم برای اجرای این طرح، الگو برداری نمود و اشتباهات را تکرار نکرد و نقاط قوت را بیش از پیش تقویت کرد . در ضمن قوه مقننه هم با یادآوری نوع عملکرد قوه مجریه در آن زمان ، بهتر می تواند در این باره تصمیم بگیرد. به نظر می رسد در اجرای طرح سهمیه بندی بنزین اتفاقاتی افتاد که قابل بررسی هستند: اول – اجرای سریع و زودهنگام : این مساله را دولت به مجلس محول می کند و مدعی است که مجلس پیش از نظر دولت این طرح را تصویب نمود. مردم پیش از آنکه به طور جدی آماده شوند با اجرای طرح روبرو شدند. هرچند نباید از حق گذشت که تولید و توزیع کارتهای هوشمند در سطحی به این گستردگی – علی رغم ایرادات موجود- برای نخستین بار در کشور حرکت مناسبی بود که در مجموع هم نمره مناسبی دریافت کرد. دوم- پیش بینی نکردن تبعات اجتماعی طرح : از همان شب آغاز طرح اعتراضات مردمی آغاز گردید و منجربه آتش کشیده شدن چند پمپ بنزین در تهران و خسارات دیگر گردید. بدیهی است که اتفاقی اینچنینی پیش بینی نشده بود و اگر هم مدعایی نسبت به پیش بینی وجود دارد باید گفت که عکس العمل مناسبی در این مورد صورت نگرفت. سوم- ایجاد مشاغل جدید : بنزین فروشی به عنوان شغل جدیدی مطرح شد که قاعدتا پیش از آن پیش بینی نمی شد. این امر هم از سوی جایگاه داران و کارکنان جایگاهها و هم از سوی کسانی که به هر نحو بنزین مازاد داشتند اتفاق افتاد. تاکسی داران شاید راحت تر از قبل حرکت می کردند و کم کاری خود را با فروش سوخت در کنار جایگاهها ، جبران می نمودند. هرچند از جلوی قاچاق مقادیر زیادی سوخت گرفته شد اما دزدیها هم شیوه جدید به خود گرفت. سرقت کارت سوخت ، دستکاری کارتهای سوخت و دستکاری جایگاهها را می توان به عنوان دزدیهای جدید نام برد. چهارم- نبود ساز و کار مناسب برای ادامه طرح : این ساز و کار در سه سطح قابل بررسی است: 1- سطح خرد : باید گفت که تمهید مناسبی برای کسانی که کارت سوخت خود را گم کرده اند یا تحویل نگرفته اند و یا به هر علت کارت مخدوش شده است – چنانچه شاهد هر سه مثال بودیم- اندیشیده نشده بود و یا حداقل سیستم تعریف شده سرعت مناسب را در برآوردن احتیاجات مردم در بر نداشت. 2- سطح میانی : اختصاص حداقل سوخت ممکن به ماشینهای شخصی موجب اخلال در مسیر زندگی شد که مردم سالها به آن خو گرفته بودند. از سوی دیگر این میزان سوخت برای کلان شهرها ، شهرهای بزگ و کوچک تا روستاها یکسان در نظر گرفته شده بود ، همین طور مشاغل مختلف در طرح دیده نشده بود. اگر فرض بگیریم هم اکنون این نقایص تا حدی برطرف شده ، اما بی شک در ابتدا مشکل زا بود و برای طرح های آتی می بایست تلاش نمود که تمام این موارد به نحو احسن پیش بینی گردد. 3- سطح کلان : بنزینی که ماشینهای شهروندان از استفاده می کنند مرغوبیت چندانی ندارد و از سطح استانداردهای بین المللی پایین تر است. پسندیده بود که دولت و مجلس با در نظر گرفتن این امر برای آینده نسبت به تحول در این بخش هم برنامه ای را در نظر می گرفتند و به مردم اعلام می نمودند که ظرف چند سال کیفیت بنزین بهتر خواهد شد. به هر حال با بررسی کارنامه عملکرد دولت در زمینه سهمیه بندی بنزین می توان آینده را با طرح تحول اقتصادی بهتر ساخت. کنار خط عابر پیاده که رسیدم قرمز شد . همیشه همین طور بود ، تا می رسیدم ، سرخ می شد . ایستادم ، بی تردید . همیشه همین طور بود ، تا قرمز می شد ، من هم می ایستادم و به مردمی که از کنارم رد می شدند با ناراحتی نگاه می کردم و در دل فریاد می زدم : « چراغ قرمزه ... کی می خواین قانون گرا شید؟! » از پا تا سرم خودم را تحسین می کردم که شهروند قانون گرائیم و امروز علاوه بر آن ، تیپم را . به چپ که نگاه کردم ، جوان رسید و کنارم ایستاد. آفرینی در دلم گفتم و ادامه دادم : «بارک الله که پشت چراغ وایسادی ، چقدر قانون گرایی مث من ، ایوالله ... ». نگاهم به سمت راست چرخید . میدان زیر دود و غبار موضع گرفته بود . سر که برگرداندم ، باز نگاهم به جوان افتاد . پُک آخری به سیگارش زد و ته سیگار ، روی آسفالت زیر پایش له شد. ظاهرا این مطلب در نشریه «هفت آسمان» مسجد حضرت زینب سلام الله علیها واقع در خیابان محبوب مجاز (سینا) تهران منعکس شده است! اسلام دینی اجتماعی است و اُس و اساس آن مبتنی بر داشتن نظامی اجتماعی . احکام نورانی و الهی این دین مبین هم بدون در نظر گرفتن این نکته و نیز مساله حکومت در هر حال و زمان دارای نقص و اشکال جدی است.متاسفانه دشمنان و جاهلانی که داشتن دینی جهادی را با قدرت طلبی و عافیت طلبی خویش همواره در تعارض جدی می دیدند تلاش داشته اند را اسلام را تا می توانند از عرصه جامعه دور نمایند. چنین نگاهی متاسفانه در همه جای جامعه ایرانی ریشه دوانیده و حتی هنوز هم اثرات و تبعات منفی آن قابل لمس و مشاهده هستند. حوزه های علمیه هم نتوانسته اند بر پایه چنین نگاهی کارهای جدی ، از جمله فهم اجتماعی قرآن و حدیث را انجام دهند . خاصه آنکه این فهم اجتماعی می بایست با فهم امروزین از دین هم آمیخته گردد. هستند کسانی که به صورت فردی از عهده انجام چنین کاری برآمده اند اما سیستم جامعی طراحی نشده است که مسائل را اینچنین تبیین نمایند. اما چگونه و به چه ترتیب می توان از متون دینی اجتماعیات را ترسیم نمود. در جلد دوم کتاب شریف «غررالحکم و دُررالکلم» ، صفحه 584 ، چاپ دانشگاه تهران روایتی از امیرمومنان علی علیه السلام نقل شده است : « اِحتَج الی مَن شِئت تَکُن اَسیرَه دستت را جلوی هرکس که می خواهی دراز کن ، اسیرش می شوی، واستغنِ عمَّن شِئتَ تَکُن نظیره از هرکه می خواهی استغنا بجو ، همانند او خواهی شد، وَ اَحسِن الی مَن شئتَ تَکُن اَمیرَه به هر که می خواهی احسان کن ، امیر او خواهی شد». این روایت در بعد فردی کاملا گویا و رسا است و می تواند مبنای عمل مناسبی برای حرکت یک فرد مومن باشد. اما چگونه می توان از آن بهره اجتماعی برد ؟ پیش از انقلاب اسلامی ایران و در دوران طاغوت ملت ایران دست درازی جلو بیگانگان داشت و آنچنان که تاریخ گواهی می دهد ، آنان چون اسیری با ما رفتار می کردند. آنچه می گفتند برای دولتمردان و حتی بسیاری از مردم مطاع بود. همین گونه بود که قانون استثماری «کاپیتولاسیون» به راحتی در ایران به تصویب رسید و هزاران حیله دیگر بر سر ملت ما پیاده گردید که شرح آن در نوشتارهای بعدی می رود. راهی که پس از انقلاب اسلامی طی شد نیز در دو فراز دیگر روایت مشخص است . آنچه بر سر ما آمد بی تردید به سرکردگی امریکا بود و ما تلاش نمودیم که از او استغنا بجوئیم و اعلام بی نیازی کنیم. نمی توان گفت که ما هم اکنون همانند امریکا شده ایم. اما چشم اندازی که پیش رو داریم نشان می دهد که روز به روز بر قدرت سیاسی ایران افزوده می شود. اگر نه چه نیازی است که قدرتهای بزرگ استکباری شمال ، جنوب ، غرب و شرق ایران را تحت سلطه قرار داده اند؟ عراق و افغانستان برای چه اشغال شده اند ؟ چه نیازی به پایگاه های نظامی در کشورهای اشغالی ، ترکیه ، آذربایجان و برخی کشورهای عربی است ؟ چرا پس از سالها موج نوی وهابیت در کشورهای شمالی ایران ، پاکستان و عربستان به راه افتاده است ؟ اگر این قدرت سیاسی که عمق استراتزیک آن در دل ملتهای مسلمان و نیز روشنفکران آکاهی هستند - که آرزوی بروز اسلام را در یک قالب حکومتی داشتند- نفوذ کرده ، چه نیازی به این همه مخارج است ؟ آری ، دشمن با تعبیر منافع ملی کار خود را توجیح می نماید ، اما اگر روزی منافع ملی ما هم ایجاب کند که در همسایگی آنها – مثلا ونزوئلا- پایگاه نظامی داشته باشیم آنها ساکت خواهند ماند ؟ آنان هم اکنون احتمال داشتن پایگاه در لبنان را بر نمی تابند چه برسد به آنجا . منافع ملی واژه ای درست است که تعبیر غلطی از آن را پیاده می کنند. موضوعی مهم ، شیک و علمی است که عوام فریبی کنند. اگر موافق باشیم که یک مسلمان ، روزی مسلمان واقعی است که آنچه اسلام از او خواسته است – در هر سطح و رتبه و درجه ای- را مبنای عمل قرار دهد، این روایت هم یکی از آن مصادیقی است که باید به آن عمل شود. تخلف از این روایت و این دست روایات ، مجاز نیست. فراز سوم روایت ، تبیین کننده نوع رابطه ما با کشورهایی نظیر فلسطین ، سوریه ، لبنان ، افغانستان و عراق است. با کمک به آنها ، امیری و مهتری ما به شرط ایمان به گفته های خدا ، رسول خدا و خاندان مطهرش – که صلوات و سلام خدا بر ایشان باد – قطعی است. همانطور که هم اکنون نیز ایشان با حدود و ثغور متفاوت به گفته ها و خواسته های جمهوری اسلامی ایران عمل می نمایند و بی شک ثمرات مثبت این کمکها به زودی بیش از پیش آشکار خواهد شد.این نوشته در پی تبیین رفتار مبتنی بر دین است و می گوید می شود و می توان از دین رفتارهای اجتماعی و حکومتی را در زمان غیبت امام معصوم - علیه افضل صلوات الله – استخراج نمود. هرچند در بسیاری از موارد احتیاج به آن وجود نورانی داریم تا راه را برایمان بنماید ، ولی این مطلب آرام نشستن و برجای نشستن را اثبات نمی کند ، بلکه وظیفه شیعیان را سنگین تر می نماید. به امید حضور در دوران خوش ظهور رنگ زردش را دوست داشتم. انگار آشنایی دیرینه ای با من دارد و من هم با او . با هم حرفها داشتیم از گذشته ای که زود گذشت. باورم نمی شود که یک روز من هم بتوانم کاری انجام دهم در این خیل عظیم مردم کوچه و همسایه. جدید بود و نو ، ولی برای من قدیمی و دوست داشتنی. هر بار که دیگ را هم می زد و چرخش رقص گونه اش را می دیدم ، انگاری همه خاطراتم از کوچکی تا بزرگی زنده می شد. مادرم داشت شعله زرد نذری می پخت و من هم کمک کارش شده بودم. در کنار تهیه ویژه نامه «حوزهدانشگاه» که برای شماره ۲۵ هفته نامه خبری-تحلیلی پنجره با کمک همکارانم انجام دادیم یادداشتی از بنده نیز منتشر گردید که در ذیل می خوانید: مونتاژ علم و دین تقویم ها اعم از رومیزی ، جیبی و کیفی ، فقط اشیاء زیبایی نیستند که یک سال باید آنها را تحمل کرد و جلوی چشم داشت و آخر سال دور انداخت. تقویم ، دفتر خاطرات یک ملت است و برگ برگش نشانی و یادی از واقعه ای ، شخصیتی ، مناسبتی . برخی آشنا و برخی غریبه ، گاهی با غم و روزی آمیخته به شادی ، موقعی فردی و زمانی ملی . هستند روزهایی که برای همه آشنا نباشند ، مثل روز ملی کیفیت و گاه آنقدر مهم که حسابی برایش همایش بگیرند و جشنواره برپاکنند و باز شناخته شده نباشد مثل : روز وحدت حوزه و دانشگاه ؛ که با نام روحانی شهیر دکتر محمد مفتح گره خورده است. خیلی ها فکر می کنند چون ایشان هم حوزوی بودند و هم دانشگاهی و بعد هم شهد شیرین شهادت نوشیدند ، این روز را به این نام نهادند. شاید عده ای از جوانان دانشجو هم برای اینکه بین حوزه و دانشگاه وحدت ایجاد کنند دانشگاههایی را که تلفیق میان این دو نهاد علمی است انتخاب کردند. یعنی در آخر بشوند یک روحانی دکتر و یا دکتر روحانی و این طور بشود آوای وحدت سر داد. شاید به مرور زمان هم بود که خیلی چیزها رنگ باخت و درس های حوزوی و دانشگاهی فقط کنار هم قرار گرفتند ، بی قرابت و با رقابت ! درسهایی که از دور و نزدیک آدم را یاد اجناس می اندازد که قسمی از آن از مملکتی آمده و باقیش هم واردات جای دیگر و در سرزمین ثالثی بر هم سوار شده اند ؛ یا به تعبیر علمی ، مونتاژ می شوند تا به دست مشتری برسند و طبیعی است که کیفیت آنها هم چندان مناسب نخواهد بود ، بس که از هر گوشه اش زده شده. اصل نیست ، اصیل هم نیست. آنچنان هم که باید و شاید برای خریدار موثر نیست. این مساله هم مثل خیلی چیزهای دیگر جامعه ما به گذشته باز می گردد و ریشه ای دارد به پهنا و درازای تاریخ. دارالفنون را که می شناسید. مشیرالملک برای اینکه محصلین این مدرسه به کلی از حقوق اسلامی عاری نباشند درس فقه را هم یکی از مواد تحصیلی قرار داد. اما علمای وقت که فراگرفتن فقه را درد حدود صلاحیت طلاب علوم دینی نمی دانستند هیچکدام تدریس فقه را در آن مدرسه قبول نکردند.[1]
پیرامون وحدت حوزه و دانشگاه با دکتر تقی آزاد ارمکی مصاحبه ای انجام دادم که متن آن در ذیل می آید. گفت و گویی که در عین جالب بودن مطالب متعددی برای نقد دارد.این مصاحبه جزیی از پرونده ویژه «حوزهدانشگاه» است که برای شماره ۲۵ هفته نامه خبری-تحلیلی پنجره با کمک همکارانم تهیه نمودم. در ضمن متن مصاحبه را تابناک هم منعکس نموده که می توانید در اینجا و اینجا اصل مطلب را بخوانید.
وحدت روحانيت و روشنفکران ديني دکتر تقي آزاد ارمکي مدرک دکتراي خود در رشته جامعهشناسي از دانشگاه مريلند آمريكا (1371) اخذ کرده و تحقيقات فراواني راجع به جامعه ايراني داشته که در قالب کتاب، مقاله و طرح پژوهشي به جامعه علمي کشور ارايه شده است. او در آثار و گفتارش ميکوشد جهان مدرن را شناخته و ياريگر ادامه حيات ايراني در دنياي مدرن باشد. به همين جهت، وحدت حوزه و دانشگاه را نيز از همين پنجره مينگرد و معتقد است در اين جامعه ديني، بايد بهدنبال وحدت روحانيت و روشنفکران ديني باشيم که محصول دو نهاد هستند. باز هم با چهار پایه زرد تو حمام اومد بیرون در نشست. تک و تنها بود و روز عاشورایی حتما دلش گرفته بود. بیچاره کسی دور و برش نبود. بچه ها بزرگ شده بودند و پخش و پلای داخل و خارجِ ِ. شوهر خدابیامرزشم که الان زیر خروارها خاک آرمیده بود! « اقدس خانوم » صداش می زدند مردم محل. تک و تنها روی چهارپایه زرد که برای حمام استفاده می کرد کنار در منزلش نشسته بود و دسته های عزارداری و نگاه می کرد. غم بود که تو صورتش موج می زد. دست خودم نبود. همیشه اینجای روز که می رسیدیم ضعف می کردم و دلم حسابی قار و قور می کرد. کلی با دسته زنجیر زده بودم. حالا جلو در مسجد که رسیدیم و بوی قیمه به گوش دماغم رسیده و دلم ضعف کرده. زنجیر و دست بچه ها سپردم و دویدم سمت دیگهای غذا. ۸) در یک شمارش همه بودند. حتی هوشنگ که بدم می آید ازش. انگاری دلش نرم بود امشب. یادم نمی رود سر گنجشک بیچاره چه بلایی آورد. چنان با تیر و کمان دست ساخته اش نشانه گرفت و زد که در جا پرنده بیچاره افتاد. کنارش که دویدیم ، دیدیم سرش را پرانده. صحنه بدی بود. جواد بعدا به من گفت که تا چند شب کابوس دید و یک شب هم خودش را خیس کرد. برای ما که سن و سالی نداشتیم صحنه تلخی بود. من اول راهنمایی بودم و جواد هم پنجم ابتدایی. هوشنگ چند سالی از ما بزرگتر بود و شرتر. اما این بار آرام بود. خاصیت هیات است شاید که هر که می آید آرام می شود. حتی حاجی قندی بقال که همیشه خدا از عصبانیت فحشش جاری است. ۷) چراها مثل صبح ها که صف می بندیم توی مدرسه پشت سر هم تو ذهنم ایستاده بودند ، نه مرتب و منظم ؛ مثل بچه ها که قرار ندارند بالا و پایین می پریدند و من در سختی پاسخ خوب گرفتار شده بودم. اطرافم تار دیده می شد. هم شب بود و هم تار . هم سیاه بود و هم سد اشک جلوی دیدم را گرفته بود. نمی دانستم چرا ، یعنی می دانستم چرا اما دقیق نمی فهمیدم. می گریستم چون حس می کردم جگرم سوخته . مادرم وقتی پدربزرگم مرد اینطور می گفت و من حس می کردم مثل آن موقعش شده ام.سخت تر از قبل تکرار می کردم: اگر حسین من تویی سرت کو ؟ / به من بگو علی اصغرت کو ۶) یه جورایی دوست داشتم ببینه . مادرم بود و کیف می کردم قربون صدقه بره برای من. توی آینه نگاه کردم. زیرپوشم با یقه گشاد به خوبی سینه سرخم و نشان می داد. حسابی دیشب توی هیات با بچه ها سینه زده بودیم و اثرش هنوز بود. ۵) تقصیر خودم بود که دنبال خودم راهش انداختم. به قول اسماعیل که بابابزرگش شهرری میشینه تعارف «شابدالعظیمی» بود که جدی گرفت. احتمالا این از اون چیزایی بود که بابام می گفت بزرگ می شی می فهمی . آخه هروقت گیر می کردم این حرف بابا آویزه گوش نداشتم. مرجان دنبال من اومده بود مسجد و از امشب شب دسته رفتن ما دور تا دور محله. وقتی گریه کرد که چرا مجید می ره ولی من نه؟ از ترس اینکه مامان و بابا نذارند که بیام آوردمش اینجا. یکمی هم دلم سوخت براش. اما آخه الان نمی تونستم زنجیر بزنم. می ترسیدم . می ترسیدم زنجیر و به سرش بزنم. 
اسقف به خواهرگفت: « یک بشقاب دیگر روی میز بگذار. » ...
ویکتور هوگو فقط بینوایان را ننوشته و تنها در نویسندگی فعالیت نکرده ، ولی با بینوایان همه جا شناخته می شود و شاید بینوایان از خود نویسنده هم مشهورتر باشد. بینوایان با تئاتر،فیلم ، سریال و کتاب به اعماق ذهنی ما سفر کرده و در آنجا مستقر شده است. شاه بیت بینوایان در مبارزه با ظلم و نیز دفاع از مظلوم بنا شده و چون این امر ارزشی انسانی است میان همه ملل و نحل حضور بینوایان ملموس است. نه اینکه همه این رمان را خوانده باشند بلکه بسیاری با آن ارتباط برقرار می کنند. بنیاد هنر برآمده از دین نیز بیش از تاکید به شعائر و مناسک در پی گسترش ارزشهایی است که جامعه را به سمت فلاح و رستگاری پیش ببرد. 
ادامه مطلب





ادامه مطلب
با توجه به گذشت سي سال از انقلاب اسلامي، آيا شعار وحدت حوزه و دانشگاه قديمي شده است و بايد آن را فراموش کنيم يا هنوز ميتوانيم به اين شعار فکر کرده و با ابعاد جديتر و جديدتري آن را مطرح کنيم؟
براي درک اين مسئله بايد ديد، دليل مطرح شدن آن چه بوده است؟ چه مشکلي در آن زمان وجود داشت و چه ضرورتي ايجاب ميکرد که وحدت حوزه و دانشگاه لازم به نظر ميرسيد. آيا مسئله مرتفع شده يا اينکه اصلا مشکلي وجود نداشته و تنها توهمي بوده و نهايتا ضرورت توهمي در باب وحدت حوزه و دانشگاه بهوجود آمده است.
براي پاسخگويي و دانستن اينکه بدانيم آيا اين مسئله وجود داشته يا خير، لازم است بدانيم جامعه ما چگونه جامعهاي است؟ جامعه ما، جامعه ايراني چه جامعهاي است و حوزه دينداري در آن چقدر اهميت دارد؟ جامعه امروز ايران (من فعلا توجهي به جامعه ديروز ايران ندارم)، جدا از مسايل سياسي جامعهاي ديندار است، به هر صورت که از دينداري ميتوان تعبير کرد: دين مناسکي، دين اعتقادي، دين پيامدي يا... . بالاخره جامعه خود را ديندار ميشناسند.
براي مثال اگر به فردي در جامعه بگوييد ديندار نيستي، شما را نميبخشد، اما اگر تهمت دروغگويي به او زده شود، راحتتر ميبخشد. به اين جامعه حساس و خودداور ميتوانيم بگوييم جامعه ديني. همچنين اگر به فردي که در اين کشور حکومت ميکند يا مدير است بگوييم ديندار نيستي، جامعه عکسالعمل نشان خواهد داد که چرا در جامعه ديني کسي وجود دارد که ديندار نيست، يا حداقل به دين توجه ندارد.
وقتي جامعه ديني است، سازمانهاي ديني و مدافعان ديني داراي اهميت ميشوند. سازمانها و مدافعان ديني مثل مسجد، مدرسه و حوزه هستند. مراکز ديني ديگري هم مثل امامزاده وجود دارد و حتي به شوخي ميگويند جايي که تا ديروز امامزاده نداشته، مردم براي خودشان امامزاده دست و پا کردند؛ از وجه ديگر ميبينيم که جامعه خود را به جايي ميبرد که امامزاده برايشان ملجا و پناهگاهي باشد. پس مراکز، مکانها و آدمها که داعيه دينداري دارند، براي جامعه مهماند. از ميان دو نيروي ديني موجود در جامعه يکي روحانيت و ديگري نيروي روشنفکري ديني است.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت
9:3 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت
9:15 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت
8:1 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت
10:54 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت
15:34 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت
9:58 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت
8:32 توسط محمد آقاسی| |
۱۱)
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت
8:28 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
10:5 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
9:43 توسط محمد آقاسی| |
۱۰)
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
9:19 توسط محمد آقاسی| |
۹)
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت
9:13 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:47 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:46 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
15:43 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت
11:19 توسط محمد آقاسی| |


