تبليغاتX

چهارسوق
چهارسوق

دست نوشته های محمد آقاسی

 

۴)

دست خودم نبود. می دیدمش دوست داشتم من هم از زمین بلندش کنم و دور دور جلو چشم همه با هم بچرخیم. نه مثل امیر چرخ و فلکی که با ۲ تومان ، نیم دورم نمی چرخونه و مزه ولو شدن تو هوا همیشه زیر زبون آدم گزگز می کنه. شاید دکتر ببینه بگه باید زبونم و گچ بگیریم.اما نمی شد. همیشه سرش دعوا بود و پر از بزرگتر. سفارشی هم که بگی تا دلت بخواد. بی برو برگرد نوبت من نمی شد تا وقتی که قد منم مث قد مش حسن بشه. خیلی ژیر نیست،نزدیک چهل سال .پرچم سرخ یاحسین که تو دستش روی هوا می چرخید باعث می شد هر جا که باشم چشم بگردونم و نگاهش کنم. نوبت منم میشه ؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:44 توسط محمد آقاسی| |
 

با این مطلب مهمان الطاف کلبه با صفای نیلوفرانه بودم. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم چراغ دلشان همیشه پر نور باشد.مطلب را می توانید در اینجا هم بخوانید : 

www.mahdiya13.blogfa.com


 

شرح درد سرخ

 

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

«هوشنگ ابتهاج / سایه»

 

سن و سالمان که کمتر بود سرمان هم بند چیزهایی بود که الان خنده دار است. هرچند پایه شاکله آدمی را همان موقع ها درون و بیرون شکل می دهند. هرچه درون غنای معنوی بگیرد بعدها مرغ دل پر می گیرد و به میزانی که بیرون هوای مذهبی جاری باشد ، حرکتهای دینی بعدی شکل می گیرد؛ مگر استثناها و بعیدها که همیشه و همه جا رد پایشان هست. آن وقت ها با دائره المعارف ها و فرهنگ ها حسابی صفا می کردیم. تمام ذوقمان این بود که کسی این کتابها را هدیه دهد و ما هم انگار جا پای دانشمندان گذاشته و از الف تا یای کتاب که پر از اطلاعات بود را هول هول می خواندیم.

از همه مطالب آن کتابها یک چیز به خوبی یادم مانده ، آن هم راز و رمز گل ها. بحث عجیبی بود به این منوال که هر گلی درست است که رنگی و بویی دارد ، اما در بطن خود پیامی دارد که عشاق می توانند ضمن اهدای آن به یکدیگر ، معنا را هم به یکدیگر هدیه دهند. خلاصه بساطی شد این لیست گلها که از میمون تا گلایول در آن ردیف بود. قبل ترش اگر در هوای بچگی با دوستان کنار مغازه طلافروشی می ایستادیم و برای همسرو همسفر خیالی آینده کادو انتخاب می کردیم یا از میان پلاکهای نام آنچه به دل می نشست را می جستیم ، دیگر جلوی گل فروشی جای به خط شدنمان بود مثل سربازی. مقداری که از این روزها گذشت البته جلوی گل فروشیهای محل تنها شدم و جذابیتش همگانی نبود. در عجب بودم که چرا گل زرد نشانه از تنفر است و گل رز یا گل سرخ که لباس قرمز به تن دارند گل ابراز عشق ؛ و چه می دانستم که از سه رنگ اصلی است یا شعرا چرا و چگونه از سرخ در اشعارشان استفاده می کنند.

زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را    /   اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال 

 (غزلیات شمس تبریزی)

و فهمیدم که این قصه سر دراز دارد در شعر و ادب فارسیان و معنای چند وجهی اش برای استفاده در نظم و نثر جان می دهد و «از طراوت الفاظ و معانی ، چون یاقوت رمانی» را مثلا سعدی در گلستان آورده است و یاقوت گرانبها را به سرخ نزدیک کرده یا سرخ را از یاقوت پر ارزش وام گرفته ؛ یا حافظ از یاقوت حمرا چنین سروده :

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن / که آن مفرح یاقوت در خزانه توست

 و همین طور  در میان گلهای خوش الوان مخلوق حق یکتا گل سرخ رویی دیگر شناختم شقایق نام :

گل بوستان رویت چو شقایق است لیکن / چه کنم به سرخرویی که دل سیاه دارد  (گلستان سعدی)

کم کم دستم آمد که هر چیزی یا هر کسی نامی دارد و صفتی که متناسبش رنگ و لعابی می یابد و بویی و اگر محبوبت باشد می توانی بویش را حس کنی از پس هزاران فرسنگ و عمق رنگش را طی کنی از پس هزاران لایه اشک که رمز میان محب و محبوب چشم است و نامه بر و نامه خوان و نامه رسان اشک.  

ماجرای تتبعم پیرامون رنگ عشق سالهای سال با من که در پی محبوبی بودم می گشت و آنچه نمی داشت می خست ، راه کج و معوجی را طی کرد تا هنگامی که ذهنم قد کشید و در مقاتل دیدم حسین بن علی - که بر خود و خاندانش درود و سلام خداوند باد- آن عاشق حقیقی است ، هر چه در عرصه میهمانی رسیدن به معشوق حقیقی یعنی کربلا پیشتر می رفته ، صورتش سرخ تر و یا به تعبیر شاعرانه گلگون تر می گشته . انگار آتش عشق صورتش را بر می افروخته. سرانجام هم او بود که دسته گلی سرخ از خون بدنش به خدایش تقدیم کرد. صحنه عاشقانه که در هیچ روز تاریخ تکرار نشده. به حجم نازنین بدنش زخم خورده و به اندازه سر تا پایش غرقه خون شده.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:35 توسط محمد آقاسی| |

 

۳)

چشمانش زیبا بود با دو ابرویی که همیشه تلاش می کردند با هم گلاویز باشند ، درشت و سیاه . بارها وقتی حرف می زد و می خندید محو زیباییش شده بودم اما این بار از اشک سرخ شده بود. همیشه همین طور بود. به عکس مش رحیم پیرمرد مهربان نگهبان امامزاده محل که هق و هق گریه می کرد بی صدا اشک می ریخت. انگاری همه صداهایش را در مویرگها جمع می کرد و به چشم می فرستاد که اینطور سرخ می شد. فرق نمی کرد روضه خوانی باشد یا نوحه خوانی ، یا یک زیارت عاشورای معمولی ، در هر حال بی صدا اشک می ریخت تا دو جام چشم سرازیر شود و من می ترسیدم مویرگی از چشمش پاره شود. صدایش زدم :

-        حسن جان ، بیا دستمال

ته لبخندی حواله ام کرد و گرفت. با هم هم کلاس و هم مدرسه بودیم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:21 توسط محمد آقاسی| |

 

۲)      

 - مجید

- بله مامان جان

- بیا پسرم ، بابات اومده ، شام حاضره . خواهرتم صدا کن

جلو آینه اتاقم با پیراهن نو مشکی وایساده بودم و  مشغول برانداز تیپم بودم . چند دفعه گفتم به مامان که از طبقه پایین اینجوری داد نزنند . پیراهن و شلوار به هم نمی آمدند . اما باید برای شام با خانواده تسلیم بود و رفت. روزی یک بار این اتفاق می افتد که دور هم باشیم. دکمه های پیراهن مشکی را که باز می کنم یادم می افتد جا دکمه آستین راستم پر است. باید به مامان بدهم تا با بشکاف خدمتش برسد . می دوم به سمت اتاق مرجان ، طوری که باز پنجره راهرو لرزید.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 11:56 توسط محمد آقاسی| |

 

1)  

از خوشحالی داشتم بال بال می زدم . می ترسیدم پیدا نکنم ؛ یا حداقل چیزی که می خوام نباشه . چند روز پشت سر هم امتحان داشتم. اگر نه که هر سال زودتر اقدام می کردم. دو دستی چسبیدمش و لی لی کنان و نغمه خوان به سمت خانه می دویدم . خوشحال بودم ، شاید امسال هم متفاوت بود.  دستهام شُل تر کردم که پیراهن مشکی نوام چروک نشه که باز مامان تو زحمت بندازم. ذوق داشتم که زودتر برسم و بپو شمش.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:10 توسط محمد آقاسی| |

 

به فضل خدا و با عنایات امام عصر ارواحنا فداه از فردا سیزده شب با نشانی که در ذیل می خوانید از ساعت 20 تا 22 میان دلسوختگان حضرت اباعبدالله الحسین علیه آلاف التحیه و الثنا خواهم بود:

کیلومتر 4 جاده کرج ، شهرک آزادی ، بلوار محمد رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم) ، خیابان امام حسین (علیه السلام) ، کوچه سوم ، هیات محبین الزهرا (سلام الله علیها) - یارقیه

 جهت دریافت اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید :

http://monadizohor.blogfa.com

امیدوارم از دعای خیر فراموشم نکنید

و از اینکه احتمال دارد یادداشتهای شما دیر به دیر خوانده شود و یا کمتر به صندوق پستی الکترونیکی سر بزنم عذرخواهی می کنم.

 به مناسبت این ایام سوگواری با سری یادداشتهای «از یک تا چهارده» که می خواهند داستانک هایی پشت سر هم باشند به طور روزانه در خدمتتان خواهم بود.

یا علی مدد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:31 توسط محمد آقاسی| |

 

[در زمان رژیم پهلوی] آمريكايی ها هواپيماهاى جنگى و بقيه‌ى ابزارهاى خودشان را به ما مى‌فروختند؛ ولى اجازه‌ى تعمير آنها را به ما نمى‌دادند! البته داستان آن فروشها هم داستان عجيبى است. آن روز صندوق مشتركى بين ايران و امريكا وجود داشت كه بنده اوايل انقلاب كه به وزارت دفاع رفتم و در آن‌جا مشغول كار شدم، اين را كشف كردم؛ بعد به مجلس رفتم و آن را پيگيرى كردم، كه متأسفانه تا امروز هم امريكاييها جواب نداده‌اند! صندوقى با نام اختصارى F.M.S داشتند كه دولت ايران پول را در آن صندوق مى‌ريخت؛ اما قيمت جنس و نوع جنس و برداشت پول را امريكاييها به عهده داشتند! وقتى انقلاب پيروز شد، ميلياردها دلار در اين صندوق پول بود كه هنوز هم امريكاييها جوابى نداده‌اند و آن پولها را به ملت ايران برنگردانده‌اند.


از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران ، حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی)

دیدار با دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر -  22/12/1379

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:58 توسط محمد آقاسی| |

 

آدم ربایی و فکر ربایی

 

امام موسی صدر

رهبر شیعیان لبنان که بیش از سی سال است از سرنوشت ایشان خبر موثقی در دست نیست.حضور ایشان به عنوان یکی از مغزهای متفکر جهان اسلام می توانست دارای منافع راهبردی جدی باشد همانگونه که در لبنان باعث اعتلا شیعیان و ائتلاف مسلمانان و اتحاد بر ضد صهیونیستها گردید.

 

چهار دیپلمات ایرانی که توسط فالانژها و با حمایت صهیونیستها ، این متحدان همیشگی امریکا ربوده شدند و خانواده هایشان سالها چشم انتظار آنها هستند.

 

 

شهرام امیری دانشمند جوان ایرانی

 

و اکنون

 بکتاش فتاحی، امیرشهرزاد امیرقلیخانی، علی امیرنظمی و حسن سعید کشاری نیز همگی به دلایل واهی از مدت ها قبل بدون برگزاری دادگاه و یا اعلام جرم در زندان های آمریکا به سر می برند.

محمود یادگاری یکی از شهروندان ایرانی است که بهار سال 88 در کانادا دستگیر و زندانی شد و هم اکنون نیز در آمریکا زندانی است . علیرضا عسگری نیز از 3 سال قبل تا کنون در ترکیه ناپدید شده و بر اساس مدارک و شواهد به آمریکا منتقل شده است.

امیرحسین اردبیلی دیگر تبعه ایران است که 2سال قبل در گرجستان بازداشت و به آمریکا انتقال داده شد چندی قبل دادگاهی فرمایشی برای او تشکیل شده و گفته می شود هفته آینده قرار است برای اردبیلی حکم صادر شود.

شهرام امیری شهروند ایرانی دیگری است که از خرداد ماه برای سفر حج عمره به عربستان عزیمت کرد، در آنجا ربوده شد و به گفته مقامات وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی ایران به ایالات متحده منتقل شده است.

محسن افراسیابی بازرگان ایرانی در آلمان و مجید کاکاوند دانشجوی مهندسی برق در فرانسه دستگیر شده اند ، نصرالله تاجیک سفیر سابق ایران در اردن نیز توسط دولت انگلیس زندانی شده و واشنگتن بااعمال نفوذ مانع از آزادی آنان شده و مقدمات انتقال آنان را به آمریکا فراهم کرده است.


 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:45 توسط محمد آقاسی| |

 

سابقه تاریخی روابط ایران و امریکا به سال 1856باز می گردد که فراز و فرودهای جدی را در این مدت داشته است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و به وضوح بیشتر پس از فتح تاریخی لانه جاسوسی ، رابطه امریکا با ایران بر مدار دشمنی آشکار می چرخد. اما این بدان دلیل نیست که پیش از این تاریخ دوستی و تعامل مناسبی با کشورمان داشته است. به عبارت دیگر امریکا از نخستین روزهای برقرار ی ارتباط سلطه بر ایران را استراتژی خود قرار داده است. در بسیاری از موارد ژستی فرهنگی داشته اما در عمل طور دیگری رفتار می نموده است ، عوام فریبی همراه با چاقو زدن از پشت .

به عنوان نمونه در گزارش عملکرد سال 1962 کمیسیون مبادلات فرهنگی و آموزشی ایران و امریکا به صراحت به «نقش برنامه های فرهنگی در پیشبرد اهداف سیاست امریکا» اشاره شده :

1-    آموزش رهبران ، متخصصان ، معلمان و جوانان از طبقه متوسط

2-    تشویق به ایجاد تخصصها و حرفه های جدید

3-    استمرار نشانه های علاقه به منافع امریکا در میان ایرانیان

4-    کمک به رشد آموزش متوسطه

5-    کمک به تبلیغ زبان انگلیسی به عنوان ابزار رشد و گسترش ارتباطات با جهان خارج

6-    کمک به رشد آموزش عالی و قوت بنیه علمی دانشجویان

علاوه بر این ، در سالهای بعد نیز با ادامه روند هدفگذاری در سند مربوطه به برنامه 1964 برای مبادلات فرهنگی و آموزشی ، اهدافی به مراتب صریح تر و با قابلیت سنجش و تحرک بیشتری ذکر شده است :

1-    امریکا را به عنوان ملتی قوی ، دمکراتیک و پویا نشان دهد.

2-    ایرانیان را از احترام عمیق امریکاییان نسبت به تاریخ طولانی «پرشیا» و دستاوردهای آن آگاه کند.

3-    نشان دهد که مردم امریکا در آرزوهای بالنده ایرانیان برای رسیدن به پیشرفتهای فردی و ملی شریک هستند.

4-    در توسعه و تقویت آموزش زبان انگلیسی برای گسترش ارتباطات با غرب به عنوان ابزاری در فرایند نوسازی ایران مشارکت کند.

5-    ایرانیان تحصیل کرده در امریکا را به مشارکت در نوسازی ایران تشویق کند.

با مروری دقیق بر مجموعه اسناد موجود می توان علاوه بر اهداف اعلام شده در بالا ، جنبه هایی دیگر از این اهداف را که با صراحت یا به طور ضمنی مورد توجه قرار گرفته استخراج کرد و به فهرست زیر به عنوان اهداف اِعمالی رسید :

1-    ترویج ارزشها و شیوه زندگی امریکایی به عنوان الگوی آرمانی

2-    گذار از جامعه سنتی و تقویت طبقه متوسط غربگرا

3-    جهت دهی به دانش و دانشگاهها

4-    گسترش زبان انگلیسی به عنوان زبان علمی و ارتباطی

 

 اسناد به نقل از : دیپلماسی فرهنگی امریکا در ایران ، انجمن ایران و امریکا

نوشته : حجت الاسلام و المسلمین دکتر آشنا

فصلنامه مطالعات تاریخی / سال دوم / شماره نهم / پائیز 1384

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:24 توسط محمد آقاسی| |

منتشر شده در سایت تابناک 

۱۳۸۸/۹/۲

چند سالي است که به نظرم موج جديدي در فيلمنامه‌ها و متون سريال‌هاي تلويزيوني آغاز شده که بدون آنکه بخواهيم يا شايد بدانيم، با اقبال و استقبال مخاطب روبه‌رو بوده است. همين موج در حال رسوخ به سينماي ايران است و يا حالتي بيناذهني ميان کارگردانان سينما و تلويزيون به وجود آمده است. فيلم‌ها و برنامه‌هايي که طنز بوده و مخاطب هم بي‌آنکه بداند، مي‌خندد؛ اما به چه چيز يا به چه کسي؟ خاصه آنکه به طور عمومي در جامعه ما گفته‌اند و جا انداخته‌اند که شاد نيستيم و جامعه شادي نداريم.اما اين تنها اهميت موضوع را مي‌رساند و بررسي مطلب، خود جايي ديگر را مي‌طلبد.

اصل مطلب را  علاوه بر ادامه مطلب می توانید در اینجا هم ببینید:

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=73950


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:2 توسط محمد آقاسی| |

 

میز که سوار پایه اش کردم ، خودم انداختم روی صندلی :«آخیش». اندازه همه روزهای سال خستگی تو تنم وول می خورد. همیشه انجام کار خیر و ثواب آرزوم بود ؛ و حالا تو آرزوم بودم ، بزرگترین میدان شهر و من و این صندوقی که باید از کمک مادی مردم پر می شد. دستم که تو جیبم داشت گرم می شد و درآوردم تا نگاهی به ساعتم بندازم. انتظار داشتم اول بسم الله کمک بیشتری جمع کنم. اما انگاری کار ما جذابیت نداشت برای کسانی که به سرعت از جلو صندوق خیریه عبور می کنند. لابد می خواستند به سرعت به جایی که باید بروند ،برسند. به خودم آفرین گفتم که به این جا هم فکر کرده بودم. فوری پاکت شکلاتی که همراهم بود و رو میز گذاشتم و پاره ش کردم. مردم یه کامی شیرین می کنند و بعد هم کمک. حتم داشتم این کارم عملی می شد.

اما ساعتی که گذشت با ناباوری به مردمی نگاه می کردم که کنار میز می آمدند ، شکلاتی بر می داشتند و به سرعت دور می شدند. شاید تو دل صلواتی هم نثار می کردند.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:34 توسط محمد آقاسی| |