دست نوشته های محمد آقاسی
بی پولی از روی پرده سینماهای تهران برداشته شد اما برگی بر تاریخ سینمای ایران افزود. برگی که شاید با تحلیل محتوای آن بتوان به پیشرفت سینمای ایرانی کمک نمود. حمید نعمت الله در این دهه(80) پابه عرصه کارگردانی نهاد و پیشتر به عنوان دستیار فیلمهای مسعود کیمیایی شناخته می شد؛و شاید این انس باعث شده تا رگه هایی از سینمای کیمیایی در فیلمهای او مشاهده شود. رفاقت پایه اصلی فیلمهای کیمیایی و به گمان او یکی از محورهای جامعه ایرانی است. رفاقت و گروههای دوستی آن چیزی است که در فیلم بوتیک و بی پولی نعمت الله به نمایش گذاشته شده. بوتیک با داستان رابطه دختر کم سن و سال با نام «اتی» (گلشیفته فراهانی) با جوانی به نام جهانگیر (محمد رضا گلزار) است که خود برای امرار معاش تلاش می کند ، آغاز می شود. این رابطه پس از مدتی به درون گروه دوستی آن پسر رسوخ می کند و دوستانش نیز تلاش می کنند تا برای سامان دادن به این رابطه تلاش نمایند. دخترک از عقل آنچنانی برخوردار نیست و همین پسر را در مسیر کمک به او بیشتر ترغیب می کند . همزمان با این وقایع او سعی می کند در گروه دوستی اش که مجموعه از انسانهای دارای مساله هستند زندگی کند و به آنان نیز کمک نماید. دوستان او قربانیان تلخی های جامعه هستند. ماندن پشت دیوار بلند ازدواج ، در آستانه طلاق ، بی کاری و ... مسائل ریز و درشت آنان است. درست همین اتفاقات در بی پولی تکرار می شود. دختری جوان (لیلا حاتمی) با سودای زندگی مطلوب ، با محبوب خویش ، ایرج (بهرام رادان) ازدواج می کند. شوهر درگیر خرج و مخارج زندگی می شود. تلاش می کند از رقبا و هم سن و سالهایش یک سر و گردن بالاتر باشد. ناگهان گرداب بی کاری آرام آرام او را در خود می بلعد و او هر روز آشفته و سرگردان تر از روز گذشته ادامه حیات می دهد. بی آنکه به خانواده و همسرش بگوید از هر راهی (قرض ، اجاره ماشین برای مسافرکشی ، سرمایه گذاری بی هدف ) صورتش را سرخ نگه می دارد اما نمی گوید بیکار شده است. جدال میان خودش و همسرش را به جان می خرد ولی از اتفاقی که افتاده دم نمی زند و تلاش می کند مثل سابق زندگی لوکس خود را حفظ کند و حتی اگر بتواند بر آن بی افزاید.حاضر نیست ماشین خود را بفروشد یا با کسی در میان بگذارد. در ابتدای بیکار شدن کارگردان او را با یکی از دوستان دوره مدرسه اش همراه می کند و این یعنی استفاده مجدد از عنصر رفاقت. بعد از مدتی هم او وارد یک گروه دوستی جدید می شود. گروهی که مثل داستان بوتیک پر از مساله هستند. بیکاری ، اعتیاد ، دوری از خانواده در یکجا دور هم جمع می شود و اینجا رفاقت است که محور قرار می گیرد. نعمت الله در دوفیلم می خواهد بگوید که آنچه دیگران به عنوان چسب دور هم قرار گرفتن یاد می کنند و در افکار عمومی از آنها یاد می شود (مثل پول ، تفاهم و .. ) لزوما عامل ارتباط نیست و در گروهی که همه با هم دچار مشکلاتی هستند و با یکدیگر مشکل دارند عاملی همانند رفاقت می تواند آنها را گرد هم آورد و نه تنها گرد هم آورد ، بلکه عاملی شود برای کمک به یکدیگر. آنها در عین اینکه چیزی ندارند ولی وقتی می بینند که رفیقشان در مهلکه است ا ز خود می گذرند تا او را نجات دهند و در این مسیر هر آنچه دارند را صرف می کنند ، حتی تنها اسکناسهایشان. این درست اتفاقی است که در بوتیک می افتد . جالب آنکه اعضای گروه به یکدیگر شباهت هم دارند. به عنوان مثال در هر دو گروه فردی با کمبود جسمانی حضور دارد. در بوتیک کمبود عقلی و در بی پولی کمبود گفتاری را مشاهده می کنیم. زنان در هر دوفیلم نقش حاشیه ای دارند و به تعبیری فعال ظاهر نمی شوند. زنان محور داستان هم فوق العاده احساسی ، زودرنج ، کم عقل و محتاج به حمایت ظاهر می شوند. اتی در بوتیک تلاش می کند تا حمایت جهانگیر را به دست آورد و آنقدر ساده است که به ناچیزی ، قربانی هوس کارفرمای به اصطلاح حامیش قرار می گیرد. عروس جوان بی پولی هم فردی عصبی و افسرده است که شوهرش به راحتی می تواند او را از کارهایی که می کند دور نگه دارد ، فریبش بدهد و آنجا که می خواهد و آنطور که مایل است همسرش را از آنچه پیرامونش می گذرد آگاه سازد. موجودی ضعیف و ترسو که در عین حال معصوم و پاک است ؛ نه حاضر است دروغ بگوید و نه مال مشکوک بخورد هرچند که گرسنه است. در واقع با در نظر نگرفتن اندک اختلافات داستانی بی پولی همان بوتیک است بدون ضرباهنگ تند و پیاپی موسیقی متن . تلاش برای استفاده از فضاهای قدیمی شهر تهران و نیز موسیقی سنتی و مضامین سنتی بی پولی را به یک بوتیک سنتی تبدیل کرده است. سيد افشين قطبي فرزند سيد محمد قطبي در نوزدهم بهمن 1342 (8 فوريه 1964)٬ در شيراز به دنيا آمد.قطبي تا سال 1357 در ايران زندگي ميكرد.او از سال 1360 تا سال 1370 در باشگاههاي آليتاليا٬ آتوباهن٬ ولي ايگلز و فلايرز آمريكا بازي كرده و بعد از آن تا سال 1376 در دانشگاه لس آنجلس بازيكن بوده و صاحب مدرك مربيگري حرفهاي A شده است. او از (UCLA) دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس درجه مهندسي برق گرفته است. بازگشت قطبی در سال 1386 (2007) و حضورش در تیم پیروزی ( یا پرسپولیس ، مناقشه ای که هرگز حل نمی شود ) باعث ایجاد تغییری جدی در فوتبال ایران ، خصوصا سطح مربیگری شد. ادب ، نزاکت و اخلاق ، جای ناسزا ، فحش و کج خلقی را گرفته بود. روحیه داشتن به عنوان ارزشی جدی تلقی شد و در حقیقت لیگ برتر فوتبال ایران فصل تازه ای را تجربه می کرد. فصلی که به مذاق مخاطب فوتبال هم خوش آمد و حمایت از افشین قطبی سراسری شد. شکی نیست این حمایت از طرف هواداران تیم هم بیشتر نمود می یافت. حضور پرشور و بیش از گذشته تماشاچیان در ورزشگاهها به هنگام بازیها موید این مطلب است.اوج این حمایتها تا قهرمانی تیم سرخپوشان ادامه داشت. اما با پایان یافتن آن دوره حمایتها هم فروکش نمود. چرا که کم کم افشین قطبی هم تغییر ذائقه داده بود. برای مربیگری فصل بعد پول بیشتری مطالبه می کرد و از سیاست یک بام و دو هوا برای پذیرفتن این مسوولیت سود می جست. حامیان این سرخپوش جدید هر روز بیش از قبل متعجب رفتار جدید او شده بودند . تغییرات به سرعت اتفاق افتاد. قهر او و رفتن به دوبی هنگام سرمربیگری فصل جدید تیم پیروزی زیبائیهای حضور او را به کام همه فوتبال دوستان و اخلاق مداران تلخ کرد. قطبی تغییر کرده بود یا تغییرش داده بودند ؟ اما بعد از مدتی سکان هدایت تیم ملی فوتبال ایران را هم به عهده گرفت و علی رغم همه وعده هایش نتوانست پیروزی را از آن ایرانیان نماید. حضور افشین قطبی بار دیگر نشان داد که ایرانیان در همه عرصه ها دنبال پدیده هستند. پدیده هم از نگاه آنان هرکس یا چیزی است که سیاق تازه ای را ارائه کند. از این روست که سیاستمداران و سخنوران و سایر نخبگان و تاثیرگذاران اجتماعی که تلاش می کنند حرف جدید بزنند و یا حرف های خود را در قالب جدید عرضه کنند می توانند مدت زمان طولانی تری را در میان افکار عمومی زندگی نمایند. در غیر این صورت تنها عده ای خاص حامی آنها خواهند ماند. افشین قطبی آنگاه که نو بود و حرف تازه ای برای گفتن داشت ، در کنار خود حامیان جدی داشت. حامیانی که آنچه از آنها می خواست برآورده می کردند. اما دیگر مثل سابق نیست. او هر آنچه خواست تا با گفتارش مردم را از شکست و نرفتن به جام جهانی فوتبال قانع کند نتوانست. دوره هیجان حضور او تمام شده بود و اینک مردم عاقلانه فقط از او نتیجه می خواستند و نه حرفهای زیبا و شیک. عقلانیت، صعود در جدول تیمهای فوتبال جهان را طالب بود و نه سقوط. در این میان حرفهای امیدوارکننده قطبی هم مرهم نمی شد و نشد. اگر روزی قطبی از مردم می خواست که ورزشگاه را پر کنند تا تیمش بازی بهتری داشته باشد و این اتفاق می افتاد ؛ دیگر زمان آن گذشته و بازی با ایسلند و حواشیش اثباتی بر این مدعاست. آری ، دوره هیجان پایان رسیده و بعید است امروز هم خواست او برای پر کردن ورزشگاه آزادی به اجابت برسد. به نظرم مرور زندگی فوتبال ایرانی قطبی می تواند درس خوبی برای همه باشد. برای آنهایی که می خواهند در عرصه اجتماعی فعالیت کنند. خوب است که سیاستمداران و سیاست ورزان هم اندکی در این زندگی تامل داشته باشند و تا پیش از ختم شدن دوره بروز اجتماعیشان دست از عاطفی و هیجانی حرف زدن بردارند. از دیگر سو مردم ما هم باید فرابگیرند که هیچ چیز نمی تواند جای خالی خرد ، عقلانیت و تدبیر را بگیرد. این به معنی تخطئه احساسات نیست ، بلکه باید هر چیز را در جای خودش قرار دهیم و به فراخور از آن استفاده نماییم. مصاحبه ها تجربه دیدار با بزرگان و درس آموختن از آنان است و برگهایی که به دفتر خاطرات ما افزوده می شود.اردیبهشت امسال دیدار و گفت و گویی با رییس محترم پژوهشکده رویان داشتم. دیداری سراسر شور و حرارت و مزین به نام فقید سعید دکتر کاظمی آشتیانی بود. این هم عکس یادگاری با دکتر گورابی عزیز که توسط آقای آرمند گرفته شد : حتما «رویانا» را می شناسید. گوسفند شبیه سازی که تا اسمش را می شنویم گل از گلمان می شکفد. حتی دکتر گورابی هم اینگونه بود.جراح به دنیا آمدن این گوسفند هم جناب دکتر قمصری استاد دانشگاه تهران بودند که عکس گرفته شده توسط آقای ثامنی را هم به یادگار به نمایش می گذارم. متن مصاحبه با هر دو بزرگوار در شماره های نهم و دهم ماهنامه «راه» درج شده است. آرایشگر ، تاکسی سرویس ، گل فروش ، پزشک ، لوله کشی ، تعویض فرش نو با دسته دوم ، طراح سایت ، مشاور املاک ، فروش لوازم صوتی ، نماینده شرکت خارجی ، ثبت شرکت ... کارتهای ویزیتی بود که دستش داشت. تو شیشه ی آینه ای مغازه خشکشویی زل زد و خودش و خوب برانداز کرد. رو در بزرگ زده بود : « Closed ». مانتوش که خاکی شده بود ، تکوند؛ روسری بنفش یکدست با مانتو و روی سرش صاف کرد و دستی به موهاش کشید. مدل «leyer » که سیصد هزار تا براش آب خورده بود. احساس اینکه زیباست بهش دست داد. ساعت و نگاه کرد و زیر لب گفت : «دیر کرد باز». نگاهش دوباره به کارتها افتاد و مثل کارت بازی تو دست چرخوند. « کاش عشق هم بود . قد یه قطره » حرفش تموم نشده بود که صدای بوق سرشو به سمت خیابان برگرداند. کارتها رو تو کیقش مچاله کرد. با کفشهای پاشنه بلندش نیمه دو به سمت ماشین « موسو » مشکی رفت و سوار شد. ماشین که حرکت کرد بوی ادکلنش بود که تو پیاده رو ، بینی پسر دوچرخه سوار و به خارش واداشت. چشمهام بسته و باز بود. پتو از روم کنار رفته و سرما به همه جونم افتاده. انگار تو بدن منم یه زمستون شده و حسابی برف باریده. نفهمیدم چه جوری کنار زدمش. تو خواب با کسی کشتی گرفتم یا بابت دعوای امروزم با مجید بود. دعوا که نه ، چندان دل و جرات ندارم ، بگو مگو ، حرف و نقل. پسره ی پر رو رفته بود پیش آقا ناظم راپورت داده بود که ما زنگ تفریح بالا مونده بودیم. به توچه . فضولو بردن آمریکا ، سرشو شستن با ریکا. اینجا بود که تو کوچه پشتی مدرسه صدامون حسابی بالا گرفت. اگه اصغر آقا بقال نبود که حسابی کتک می خوردم. یکی نیس بگه تو که می ترسی چرا تنها تنها می ری باهاش رو در رو میشی؟ می مردی آرش و احسانم صدا می کردی. اونام بدتر از من. اَه، چی چی می بافم با خودم. خوابمو چرند می گم. قلتی می زنمو دمر می خوابم. پتو رو می کشم رو خودم. حالا گرمتر شدم. آخه حاجی قربونت بشم اینم راه بود یاده ما دادی؟ شب آب زیاد بخورید خوب خوابتون می بره، اگه می خواین نماز صبح پاشین کمتر آب بخورین و حاجی مسجد بین دو نماز گفت. منم که یه مدت خواب نداشتم قد یه گالون آب تو گاله شکمم ریختم. حالا نصف شبی این همه فشار و باید تحمل کنم.بدشم بگو دمر خوابیدن کار شیطانی حتما. به سختی به پشت برگشتم. چشامو هم گذاشتم و به دسشویی فکر نکردم که خوابم ببره. اما هیچ فایده ای نداشت. سرمام کار و بدتر کرده بود .هیچی تو شبای زمستون بهتر از پتو اونم کنار بخاری نیست . یاد آقاجون و کرسیه ده به خیر . همچی که سر می خردی زیرش دوس داشتی ساعتها بخوابی و نخودچی کیشمیش بخوری. این آخریام که تلویزیون خریده بودن. آخه اونجام درس کرده بودن آنتنو. سیاه و سفید بود اما اونجا مثل لنگه کفش تو بیابون غنیمت بود. می شد نشست و فیلم و کارتون دید. البته اونجام مثل خونه ما دستشویی تو حیاط بود . هر وقت نصف شب کاری داشتم تا صبح صبر می کردم. از ترس و سرما . اما اینجا فقط سرما . خیلی سرده. بابام بود می گفت سوزه سرماس . می خواد برف بیاد. برف که بیاد سوزه می ره. رو تُشک نیم خیز شدم . سرمو تو اتاق چرخوندم. یهو از ترس خشکم زد. اون چی بود اونجا. نه کیه واساده و انگاری منو نیگا می کنه ؟ خوابم ؟ نرم دراز کشیدم و پتومو تا گردن بالا آوردم. باورم نمی شد . دزده ؟ چشامو مالیدم تا بهتر ببینم . خودشه اما چرا تکون نمی خوره ؟ نکنه دید من نشستم سرجام . یا قمر بنی هاشم. مجید گفته بود یه دزد تو محله پیدا شده و چند تا خونه و مغازه رو زده ولی باور نکردم. یعنی جدی نگرفتم. حالا اینجا بود. دستمو آروم زیر بالش کردم. چاقوی دسته قرمز ضامن دارم و شبا مثل آرتیستا زیر سرم می ذاشتم. چاقو که چه عرض کنم. برا گردو پوست کردن توی ده خریده بودم. به زور گردو تازه های شهریور تویسرکان و می شد باهاش پوست کند و خورد. اما شاید امشب به دردم بخوره . ترس و فشار دستشویی حالا قاطی پاتی دلمو می چلوند. به خودم دل و جرات دادم که مردم . باید از اموال و اعضای خونه دفاع کنم. بابام که نبود . پا می شمو می دوم سمتش. نه ، سمت چراغ . روشن که کردم داد و بیداد می کنم که آی دزد. اونوقت همسایه هام میان کمک. اگه سمتم اومد هم با چاقوم می ترسونمش. چاره ای نبود . برا رسیدن به دستشویی هم باید اینکارو می کردم. به خودم بد و بیراه گفتم که اگه دستشویی نداشتم صبح متوجه می شدم و در نبود آقا دزده می شد راحت تر فحش داد. راستی چرا همیشه دزدا مردن و خورشیدا خانوم؟ تو این موقعیت فلسفه بافیمم گُل کرده بود. آروم رو تُشک نیم خیز شدم. حتما پشتش به منه که تکون نمی خوره. پاهامو جمع کردم که راحت بتونم بِجَهَم و غافلگیرش کنم. چشام باید بهتر به تاریکی شب عادت می کرد. مالوندم چشامو . تو چشام یکم سفیدی جمع شد و آروم هاله ی سفید جاشو به بهتر دیدن داد. انگار باید شاخ در بیارم. آخه باورم نمی شد چادر سیاه مادرم که از سرمای زمستون تو حیاط پهن نشده بود رو در آویزون باشه. وا رفتم. 






نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
9:32 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
9:37 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
8:19 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
9:52 توسط محمد آقاسی| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
10:37 توسط محمد آقاسی| |


