تبليغاتX

چهارسوق
چهارسوق

دست نوشته های محمد آقاسی

 

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است[1]

پا که در حریمش می گذاری انگار از صحرای خشک معصیت و غفلت خودت عبورت می دهند. روز که باشد داغی آفتاب می سوزاند و در شب  با هرکه باشی تنهایی را حس می کنی. بی خود اسمش صحن جامع رضوی نیست. انگاری همه دنیا را هم می توان در صحن جا داد. می کشدت به سمت خودش. می گویند آن حوالی نشسته و به زوارش خوش آمد می گوید. می روی ، تفتیده ، تشنه . ماهی ای شده ای که از آب بیرون افتاده و بوی آب به سمت خودش می کشاند. تشنه ای ؟ سیراب خواهی شد. قدم از قدم برداشتنت به جان کندن می ماند . لحظه لحظه ها را که دور افتادی یاد می آوری و دوست داری زودتر برسی . اما تمام نمی شود. گنبد طلا را نشانه می گذاری . سری به علامت سلام خم کردی و دیگر بلند نمی کنی . خجلی . چه کسی نیست ؟ انگاری همه این طورند. شاید هم می خواهد این طور حس کنی . دوست داری صدایت کند : « اِرفَع رَاسک » همه چیز دنیا را پشت سر می اندازی با این گامهای میان خوف و رجاء . «راهم می دهد ؟» گام اول  و

 « آقای من » گام بعدی.

صحن قدس که می رسی می ایستی. گنبد از تیررس نگاهت گم شده. می ترسی که جزء باریافتگانش نباشی. خوب که می گردی نوک گنبد دلداریت می دهد. می خواندت  ، و کبوترانی که در آن حوالی می چرخند. تشنه ای ؟ می دانم که سقاخانه میان صحن سیرابت نمی کند. چه شد ؟ سقاخانه را که دیدی دلت لرزید ؟ یا کودکی که لیوان برداشته و روی نوک پا ایستاده و می خواهد سیراب شود ؟ چرا ؟ آب و عباس ؟ یادت آمد ؟ «بلند بگو یا اباالفضل» ، دیگر تشنگی ات عطش شده . سریعتر می کنی قدمهایت را. «نکند من هم نرسم ؟ نکند راهم ندهد ؟ نکند...» می شود از دور هم فهمید که بغض کرده ای . پلک هایت سد شده اند اما توان نگاهداری از کف داده اند. تشنه ای ؟ می دانم سیل اشکهایت هم سیرابت نمی کند. اما تاریکی و خنکی راهرویی که وارد شدی تسلی می دهدت که تشفی نزدیک است. آماده ای ؟ هنوز تشنه ای می دانم. نزدیک است.

وارد صحن گوهر شاد که می شوی همه چیز آبی است ، دور تا دور. ماهی به رودخانه افتاده است : « المومن فی المسجد کالسمک فی الماء »[2] برای سیرابی بنوش . به همان دیوار ورودی تکیه می کنی . می بینی گنبد چه قدر نزدیک است. انگاری در این نزدیکی و در این آبی آرامش بخش بناست که نو شوی ، تازه شوی . کهنگی ها را جا بگذاری..  قدم از قدم که بر می داری دیگر در جویباری تا به سرچشمه برسی . دلت می لغزد ، این بار نه برای گناه ، بل برای دلدار . دیدار نزدیک است. بگذار قطره قطره اشکهایت سرازیر شوند در این دریای بی همتای مهربانی . لبهایت چه زمزمه می کنند ؟

«السلام علیک ایها الامام الرئوف...»



1-شعر از حسین منزوی

2-روایت عجیبی که اگر خوب دقت کنید داخل مسجد گوهر شاد نوشته شده و نشان می دهد معماری ایرانی چه قدر با تفکر همراه بوده و از اندیشه دینی بهره می گرفته . درست در دیوار روبرویی  هم این روایت ذکر شده است : « المنافق فی المسجدکالطائر فی السجن »

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:33 توسط محمد آقاسی| |

رنگیم کرد. باورم نمی شد یه روز اینجوری بِشَم ؛ چرب و رنگی . اونم این رنگ ؛ صورتیه جیغ  رو رنگ سفید یخچالی که همه ماشین دارا می میرن براشو، خانومای خونه دار بارها در وسایل این رنگیشونو تمیز می کنن که مبادا جلو در و همسایه آبروشون بره . حالا منو رنگی کرد. به دقیقه ام نرسید. ثانیه ای طول نکشید. رنگیم کرد ، صورتیه جیغ رو رنگ سفید یخچالی . تقصیره فرشاده که پشت فرمون باهاش جر و بحث می کنه. خوب دوس داشت با امیرم باشه. اون نباید موبایلشو بر می داشت و نگاه می کرد . اصلاً فرشاد چیکارس ؟ نه، چیکارشه ؟ شوهرشه ؟ دوستشه ؟ نامزدشه ؟ حالا اینا به من چه ربطی داره . به اون چه ربطی داره که به پدر و مادر ژاله بد بگه و اونو به فحش و فضیحت بکشه . اونم تو اوتوبان ، پشت رول با سرعت ... دیگه سرعتو یادم نیست . شاید به خاطره اینه که دارم تموم می شم. از بس که حرص خورد و من دود شدم. جفتشون از بس به هم بد و بیراه گفتن خسته شدن . اونوقت ژاله دست پاچه منو از تو پاکت انتخاب کرد و وسط لبش گذاشت و آتیشم زد. اونجا بود که دیدم لبش رنگیه . صورتی ، صورتیه جیغ.

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:13 توسط محمد آقاسی| |

می گفت : « تو این دوره و زمونه که سر تا پای همه ماهارو ماشینیسم غربی داره فرا می گیره خیلی اتفاقای کوچیک و پیش پا افتاده رو بزرگ و خیلی چیزای بزرگ و از یاد می بریم عادیه. ینی عادی که نه ، برامون عادی شده و هیچ وقتی برای فکر کردن بهش نمی ذاریم. صبح پا می شیمو سگ دو می زنیم برای رسیدن به یه لقمه نون که دیگه مهم نیس برامون حلال یا حروم بودنش تا شب . شبم خستگیه و کوفتگیه شهر و کول می کنیمو میاریم خونه واسه زن و بچّمون. از بسم با این و اون دهن به دهن شدیم اصابمون به قول قدیمیا ترید شده. فرداها و پس فرداهامونم با یه تفاوتای کوچیک همین شکلین . ممکنه رنگ پیرانامون یا زود و دیر شدنهای تو خیابون فرق کرده باشه و الّا ماجرا همون ماجراس . حالا کسی هس بپرسه واسه چی ما تو این دنیا پا گذاشتیم ؟ یادتون هس یه روزی بناست بمیریم ؟ بریم ؟ برا رفتن فکری نکردیم. برا مردن کاری نکردیم . یادمون رفته می میریم همه. وقتشم ملوم نیس...»

گفتم : « چند وقته پیش تو بزرگراه مرحوم جلال آل احمد تبلیغی بزرگ زده بودن که زندگی ایده آل با اِل جی دیجیتال . با خودم کمی فک کردم و اینطوری عوضش کردم : زنگی ایده آل با محمّد وآل . جایی سراغ داری این تبلیغ و تو شهر نصب کنیم ؟ »

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:59 توسط محمد آقاسی| |