
در این آشفته بازار دنیا گاهی در چارسوقش می ایستم و نگاه می کنم. درست به عادت همیشگی که در محل کار یا خانه روی صندلی می روم و می خواهم از آنجا دنیا را جور دیگری ببینم . گاهی مینویسم . پیشترها فقط برای مهربان بانویم می نوشتم .اکنون علمی ترها را به نظاره همه گذاشتم تا به خودم بفهمانم در مسیر شدنم ...




در دوران تحصیل دانشجویی داشتیم که دیگر سنوات تحصیلش تمام شده بود. یعنی آنقدر در دانشکده مانده بود و با نمراتش دسته گلهای فراوان به آب داده بود که باید کم کم جول و پلاس دانشجویی اش را جمع می کرد و از دانشگاه اخراجش می کردند. اما جالب آنکه هر روز تیپی اروپایی منش می زد؛ با کلاه کج یا ریش پروفسوری، گاهی سر تراشیده و گاهی گیسویی بلند ، انواع و اقسام سیگارهای فرنگی و این اواخر هم پیپ به گوشه دهان می گرفت. همیشه هم تا یاد دارم یا کتابهای دکتر – منظور شریعتی است و این قماش به اصطلاح سعی می کنند ، با کلاس از آن مرحوم یاد کنند- یا سروش و پوپر این ها را دست می گرفت. همه هم می گفتند که عجب باسواد است و برای ما که تازه پا به محیط علمی گذاشته بودیم عجیب بود که آدمی نمره نیاورد و با سواد باشد و یا دوستانش حسابی روشن فکر بدانندش. البته نه اینکه هر که نمره آورد با سواد است و یا آنها که نمی یاورند لزوما این گونه اند. اما شخص پیش گفته از فرط روشن فکری از دروس پیش پا افتاده هم گریزان بود؛ و به تعبیر جلال آل احمد – که خدایش رحمت کناد- :« روشنفکری وقتی امکان حصول می یابد که آدمی فارغ از غم نان و جامه و قوت بتواند به سیر در ملکوت بپردازد و دست کم ساعاتی در روز فرصت چنین سیری را داشته باشد.» آن روزها می گفتیم که فضای فرهنگی دانشگاه در ارتباط با علم مد زده است.علم تولید نمی شود اما همه خود را مُلا و باسواد می دانند ، یعنی هم تیپ از مذهب اخذ شده ، و هم آنان که تلاش می کردند از فرق سر تا نوک پا غربی یا شرقی شوند و طیف میانه این دو نقطه. با سوادی و روشن فکری به تیپ و مد بود و الان هم هست.آن وقتها گاهی یک بحث مد می شد، گاهی یک کتاب ، گاهی یک شخص، یک نوع مقاله و این چیزها.مثل لباس یا تیپ که کورکورانه تقلید می شود و مقلَّّدش نه برای من مهم است که الان بکوبمش و نه برای آنکه از او تقلید می کند. گاه شرقی و گاه غربی است. برخی مواقع هم وطنی است که به ذائقه در می آورند با مارک چین،ژرمن و یا آنگلوساکسونها. اصلا اینهایش مهم نیست. مهم این است که مد شده. و علم هم اینگونه بود در دانشگاهها و الان هم هست. بی اندیشه مدام. اساساً به نظر می رسد بند ناف محیط های فرهنگی جامعه ما را با مد بریده اند. انسانهایی که در این محیط ها می زیند با ملاک و معیار مد های علمی روز سنجیده می شوند؛ و نه فقط بخواهم به دانشجویان بتازم که خودم جزیی از آنان بوده و هستم. طلاب جوان با مد علمی مخصوص خودشان عمامه های بلند می گذارند و یا محاسن بلند می کنند ، حال آنکه زیّ اساتید ، مراجع و بزرگان علم و عمل حوزه اینچنین نیست. آنها هم برای روشنفکرمآبی حرفهای قلمبه و سلمبه برای مردم می بافند بی آنکه خود به بطن آنها پی برده باشند. اساتید ما در دانشگاهها – خاصه مدرسان محترم علوم انسانی- نیز به گونه ای دیگر در پی مد علمی اند خواسته یا نا خواسته؛ و با عنایت به فضای مجازی اینترنتی موجود بلا فاصله از آنچه در دنیا مطرح می شود استفاده می کنند و مسایل موجود جامعه ما را نیز همان که در غرب است و یا دیگر کشورها یکسان می پندارند و اینچنین شده که علم ما و عالم ما با مساله بومی و خودی پیش نمی رود. این گونه حرکت علمی در محیطهای عملی جامعه هم تسری پیدا می کند. چرا که همان متعلمانند که مدیران جامعه می شوند.کارشناس ، ارشد می شود و بعد هم دکتری می گیرد و سپس مدیر. مدیران یا با مشورت اساتید دانشگاه و یا با آنچه آموخته اند بلافاصله آنچه به عنوان روند علمی مد می شود را به کار می گیرند وتلاش می کنند این کار خود را به عنوان نمودی از کارآمدی دستگاه یا مجموعه خویش به نمایش بگذارند.
زمانی که در جمهوری اسلامی ایران چشم انداز 20 ساله ، همگام با بسیاری از مسییرهای علمی موجود در دنیا ، مصوب و ابلاغ گردید ، بسیاری از نهادها ، سازمانها و ارگانها اقدام به تهیه و تدوین سند مشابهی برای ادامه مسیر حرکت خویش نمودند. بنیاد شهید و امور ایثارگران ، جهاددانشگاهی ، دانشگاه پیام نور ، بهزیستی و ... از پیشگامان تهیه سند چشم اندازشان بودند. یک اصل ذاتی تهیه این سند تلاش برای بهتر شدن مجموعه شان بوده است.اضافه کردن چنین بارهایی به مجموعه برای بهین شدن شرایط است. اما آیا این اتفاق افتاد ؟ آیا حرکتی جدی صورت گرفت ؟ بدیهی است که هم شرایط حاکی آن است که این اتفاق نیفتاده است و هم فضای فرهنگی حاکم بر سیستمهای بوروکراتیک (سازمانی ) جامعه ما توان پذیرش چنین محتواهایی را برای حرکت ندارند. نگاه سنتی مدیران ، کارگزاران اجرایی فرسوده و چشم به حقوق، و نیز نبود فرهنگ پیشرفت و حرکت رو به جلو از مهمترین عوامل این عدم پذیرش است.
علاوه بر سند چشم انداز موارد دیگر علمی هم بوده اند که چنین برخوردی با آنان شده است. مدتی است تشکیل کانونها و یا اتاقهای فکر در سازمانها و ادره های دولتی مد شده است. چرا ؟ طبیعی است ، احتمالا آن سوی دنیا این امر اتفاق افتاده و مدیر موفق کسی است که حتما اتاقی برای فکر کردن داشته باشد و سوال اینجاست که آیا احتیاج به اتاقی اضافه ، حقوقی اضافی و یا دنباله سازمانی اضافه است یا سازمانهای ما احتیاج به نیروی تازه ، انرژی تازه و حرکت تازه برای پیشرفت هستند ؟ ما با محاسن غرب هم عین معایبش برخورد می کنیم. اصلا تفکیکی بین این دو مقوله قائل نیستیم. هر آنچه آنجا شده این جا هم بشود عالم دگرگون می شود و اگر نشود عقب افتاده های لدبخت جهان سومی هستیم.از اینرو اتاقهای فکر که می بایست محلی باشند برای تصمیم گیریهای استراتژیک تبدیل به پژوهشکده ها و پژوهشگاههای شده که خود می بایست کار دیگری را انجام دهند. چند هیئت علمی محترم که در حال حاضر همه جورشان را داریم – چون مدرک دارند و سوادشان مهم نیست برایمان و لابد رابطه شان بر سابقه شان هم می چربد – مجددا در اتاق فکر جا می گیرند و باز روز از نو و روزی از نو ، همان روال تحقیق و پژوهش پژوهشگاهها و پژوهشکده ها را مدام تکرار می کنند. پس فرقی میان اتاق فکر و مرکز پژوهشی نمی توانی یافت. در حالیکه اتاق فکر محل تصمیم گیریهای استراتژیک است و ضرورتاً نیاز به حضور چند دکتر نیست. ممکن است افرلد عالم و متخصصی باشند و بتوانند امور را هم اداره کنند.
کمیته نظام پیشنهادات – که در جهاددانشگاهی واحد تهران هم راه اندازی شده است- از همین جنس است. سازمانی که توانایی اداره امور حداقل یخود را ندارد با این چیزها خود را بزک می کند تا مقبول مدیران و مخاطبان افتد و تا حدی فضای عمومی داخلی خود را اقناع کند.نظام پیشنهادات در جایی شکل م یگیرد که فرهنگ گفت و گو و پذیرش حاکم است ، نه در سازمانی که مدیرانش یکسویه عمل می کنند و فضای تعاملی میان آنها و زیردستانشان برقرار نشده است. کمیته نظام پیشنهادات در جامعه ای شکل می گیرد که همه وظایف قانونی سازمانها به خوب انجام می شود و این کمیته با دریافت پیشنهادات حرکت به سمت جلو را راه انداز ی و تداوم می بخشد. نه در سازمانی که تا وضعیت تعادلی خویش فاصله دارد. اما چاره چیست ؟ تا مطابق مدهای جدید دنیا عمل شد راهی از پیش نمی بریم. تا گرته برداری رفتاری جایش را به بذرافشانی علمی ندهد همین گونه ایم.
(ارائه شده به فصلنامه فرهنگ عمومی)
چکیده :
در سالهای اخیر «مصرف» به عنوان موضوعی اساسی برای مطالعات اجتماعی تبدیل شده است. این در حالی است که دنیای امروز هم روز به روز شاهد افزودهتر شدن و پیچیدهتر شدن وسایل ارتباط جمعی است و در این بین سینما به خاطر نقش تأثیرگزارش از جایگاه ویژهای برخوردار است.
به دلیل اهمیت دین در جامعه ایرانی، سینمای ایرانی به نوعی با آموزههای دینی مرتبط است. این مقاله قصد دارد تا چگونگی بازنمایی و مصرف مفاهیم و نمادهای مذهبی را در دهه هفتاد به بعد سینمای ایرانی بررسی نماید.
واژگان کلیدی : مصرف، بازنمایی، مفاهیم و نمادهای مذهبی
منتشر شده در روزنامه جام جم - ۲۱/۸/۱۳۸۴
ویژه نامه اولین همایش دین و رسانه
سینما هنر جوانی استکه محصول اوجگیری دوران تکنولوژی و صنعت است. بدیهی است که بدون دستیابی بشر به مدارج و مراتبی خاص و مشخص از صنعت و تکنولوژی، این هنر نمیتوانست به وجود آید.
این هنر نوپدید در سراسر دنیا در حال تولید محصولاتی قابل ملاحظه و تأثیرگذار است. به عنوان مثال بالیوود هندوستان سالانه نزدیک به هزار فیلم تولید میکند! و این یعنی مقام اول تولید فیلم در دنیا. هالیوود هم هرچند از حیث سرمایهگذاری و گردش سالانه اقتصادی و میزان فروش و مهمتر از همه صدور فیلم مقام نخست را در دنیا از آن خود نموده است، ولی به لحاظ کمی سالانه حدود 800 فیلم تولید مینماید. فرانسه نیز سومین تولیدکننده فیلم در دنیاست که در سال تعداد محصولاتش را به 203 فیلم در سال افزایش داده است. به جمع این کشورها هنگکنک، اسپانیا، ایتالیا، انگلستان و البته ایران را میتوان اضافه کرد. ایران با تولید سالانه 60 تا 70 فیلم، مقام دهم الی سیزدهم جهان را داراست. توسعه کمی فیلمها باعث افزایش تأثیر کیفی آنها بر جوامع امروزی شده و آن را در میان سایر رسانهها ممتاز و متمایز نموده است از این رو و با توجه به اهمیت موضوع به مطالعه در مورد آن میپردازیم. در این مقاله با استفاده از نظریه ساختارگرایی نگاهی به سینمای ایران داشتهایم.
مقدمه :
سالهای دوری است که با اختراع ساعت الکترونیکی و ترسیم نقشههای جغرافیایی، بشر توانست زمان و مکان را درنوردد، و پایههای جهانی شدن را اینگونه بنا کند. تا به امروز که انقلابی شگرف در فنون ارتباطی و اطلاعاتی و شکلگیری یک نظام ارتباطی جدید مبتنی بر زبان همگانی دیجیتالی، بنیاد مادی جامعه را چنان دگرگون ساخته است که هیچگونه انزواگزینی و کنارهگیری را برنمیتابد. حتی دورافتادهترین و سنتیترین جوامع نیز از بستن مرزهای خود به روی جریانها و شبکههای ناتوان هستند. (کستلز،[1] 1996)
در دوران معاصر بیش از چند دهه از کاربرد واژة جهانیشدن نمیگذرد و کاربرد عمومی آن و واژههای مترادف و همخانواده دیگر، تا حدود سال 1960 آغاز نشده بود. (2003، گلمحمدی) گرچه در سالهای پس از جنگ جهانی دوم واژة جهانیشدن گاه و بیگاه در محافل و آثار خاص به کار میرفت، اما برای نخستین بار در سال 1961 به بستر فرهنگ راه یافت که بر بازشناسی آشکار اهمیت فزاینده پیوندها و ارتباطات جهانگستر دلالت دارد. (کیلمینستر،[2] 1998) با این وجود جامعه علمی به پذیرش این واژه چندان علاقهای نشان نمیداد.
[1] . Castells
منتشر شده در نشریه مونس / فروردین 1383
(با اندکی تلخیص و تغییر)
- مدت زیادی است که درون تاکسی نشسته اید و راننده بی خیال هنوز به دنبال مسافر می گردد، بدون توجه به اینکه شما هم عجله دارید یا نه ؟ حتما خیلی کلافه می شوید و ...
- دقایق بسیاری جلوی پیشخوان مغازه محل ، بانک و یا اداره ای که به آن جهت رفع مشکل خویش رجوع نموده اید ، ایستاده اید و شخصی فقط به دلیل آشنایی کارش بسیار زودتر از شما راه می افتد. احتمالاٌ خیلی ناراحت می شوید و...
- به خواستگاری رفته اید و والدین دختر مورد علاقه شما بی توجه به سرمایه های وجودیتان، به دلایلی نامعلوم و واهی – البته به زعم شما- پاسخ منفی داده اند. شما ...
- پشت سرتان در محیط کار حرفهای خلاف واقع می شنوید . وقتی گوینده سخن را می بینید به دلایل اخلاقی یا کاری مجبورید سخنی نگویید و ...
بسیاری از نکات فوق در محیط اجتماعی اطراف ما اتفاق افتاده و می افتد و یا اینکه ما چنین مسائلی را از دیگران می شنویم. در تحلیل چنین رفتارهای اجتماعی معمولا همه افراد به یک نتیجه واحد می رسند؛ با سواد باشند یا بیسواد ، متخصص یا غیر متخصص ، اهل علم یا غیر آن ، نتیجهای که همه ما می گیریم در یک جمله آشنا خلاصه می شود که به طور معمول استعمال می شود : جریحه دارشدن احساسات .
صبح بود. به قول بچه ها حسابی تیپ زده بود. احساس شادمانی و غرور می کرد. سر بالا کرده و چهار شانه راه می رفت. حس می کرد همه اورا نگاه می کنند و تحسین. داشت از خیابان رد می شد. نگاه به سمت راست کرد که اتفاقی نیفتد و رد شود. یکهو دانه دانه ماشینها برایش ترمز کردند و ایستادند. هر قدمی که حالا بر می داشت حس غرورش دو چندان می شد. به آن سمت خیابان که رسید نگاهش به سمت چپ چرخید. خیل آدمهایی را که به این سو رسیده بودند را که دید درونش فرو ریخت.
پیرزن بینوا را که از دور دیدم دلم آشوب شد. در هرم گرمای تابستان همه می دوند که سایه ای پیدا کنند - حتی ماشینها - گوشه میدان نشسته بود و تکدی گری می کرد ؟ شاید هم از گرما حالش بد شده و نشسته ؟ قدمهایم را تند کردم که به او برسم. هم کنجکاویم ارضا بشود و هم اگر توانستم کمکی کنم. از دور معلوم بود غصه دار است. دو دستش را زیر چانه زده بود و اطراف را نگاه می کرد. از چند قدمی تمام چین و چروکهای صورت و پیشانی اش معلوم شد. روبرویش که رسیدم از تعجب شاخ و از خوشحالی بال در آوردم . با موبایل صحبت می کرد.
- نسترن جان ، بابا، در و وا می کنی ؟
صدای گرم با با بود که از لابلای دیوارای قدیمی خونه به من که جلو آینه وایساده بودم می رسید. مث همیشه با صدای بلند داد زدم :
-بله بابا جونم
از در اتاق که بیرون اومدم پله ها ی طبقه دوم یکی دو تا رد کردم و پایین اومدم. آیفون طبقه بالا خراب شده. نفس نفس زدنم صدا مو هیجان دار نشون میداد.
-بله ، بفرمایید
- یه لحظه دم در تشریف بیارین . آژانسم یه اما نتی آوردم.
بی فکر به اینکه ماجرا از چه قراره سمت در دویدم. عجله ام باعث نشد از جلو اتاق خانم جون که رد می شم باز آرامش همیشگی و مثال زدنی اش نگیردم. بی اختیار مث ماشینی که به سرعت گیر یا به قول نیما ساندویچای تو خیابون میرسه سرعتم کم شد . ولی پاهام برا گرفتن امانتی جلوتر از من می دویدن. از جارختی دم در چادر و کشیدم و رو سرم انداختم . در و با شتاب وا کردم : - سلام
یه بغل گل سرخ تو چارچوب در انتظارم و می کشید . این چیه ؟ از کجا اومده ؟ کی فرستاده ؟ و ... زیاد تو ذهنم وول نخوردن چون آقا هه پرسید : -منزل یکتا اینجاس ؟
بی اختیار گفتم : بله
- خانم چرا اینقد لفتش میدین دم سال تحویلی ! با این آدر سی که به ما دادن. بفرمایین.
دسته گل رز تقریباً تو بغلم انداخت و اونم به سرعت سمت پراید سفید یخچالیش رفت . تو قلبم زودتر از سال تحویل توپ می زدن و گوشم انگاری عقربه های ساعت که می دون سال تموم شه زنگ می زد . تا اومدم به خودم بجنبم که سوالامو بپرسم رفته بود. در و بستم و به در تکیه دادم . یکتا ! خونه ی ما ؟ کار کی میتونس باشه.
***
سر سفره هفت سین که با سلیقه مادرم عین هر سال تو پذیرایی رو میز عسلی مبل چیده شده بود یه مهمون ناخونده هم بود : یه دسته گل سرخ که از جایی نامعلوم برای من ، ااِاِ ببین بیخودی برا خودم درد سر دارم درست می کنما . اما فکر اینکه کار کی می تونس باشه خوره جونم شده بود . وقتی کسی برا بابا و مامان نیس یه همچی کاری کنه ، پس قطعاً برا خانوم جون گل نمی فرسته. نیما و نارین هم که کوچیکتر از این حرفان . تو این محلم که فقط ما یکتا هستیم. نمی دونم نمیدونم لق لقه ی ذهنم شده . تو صندلی مبل ور رفتم . تلویزیون از صب نذر کرده هرچی ستاره سینما که دوست دارمشونو نشون بده . اونم تو این وقت و شرایط من . ذهنم داشت می رفت سمت این بیانیه اخلاقی که ستاره پردازی سینما اگه خوب نیس چرا دم سال تحویلی گر گر تحویل ملت میدن که با صدای مادرم هر چند طبقه ای که ذهنم ساخته بود درجا فرو ریخت :
- نسترن
مادرم بود. بی اختیار بلندتر از همیشه داد زددم :
- جانم
- مادر ، یه کمکی به من نمیدی
- چرا
اومدم با اکراه چند ثانیه بعد خودم و تو چارچوبه ی در دیدم . انگاری ساعتو یه جوری جلوم کوبیده بودن که بفهمم موقع تموم شدن سال چقد دیر می گذره.
- چیکار کنم ؟ انگاری همه ی بی میلیای دنیا تو زبونم جمع شده بود.
- علیک سلام . اوقور به خیر . سالاد با شما
مهربونیش بی انتها بود. غیر خیار و گوجه ، باقی وسایل درست کردن سالاد آماده بود . در یخچال و که وا کردم مامان پرسیدن :
- خوب ، از دانشگاه چه خبر ؟
شصت دست و پام خبر دار شد قضیه چیه. استنتاق ، البته به طور غیر رسمی و کاملاً مودبانه داشت شروع می شد. به قول کارآگاه علوی ریپورتشم تحویل بابا می شد . مِن مِن کنون پرسیدم :
- دانشگاه ؟
- بله
- انگاری خاطرتون نیس یه هفته ای هست ور دلتونما . در حال رفت و روب باشم خوش می گذره ها . شما که میدونین با بچه ها کلا سا رو پیچوندیم
- خوبه خوبه . این چه طرز حرف زدنه ؟
- مامان
نمی دونم بوی ماهی سرخ کردن ماهی عید بود یا تلخی حرف مامان که گلومو فشار می داد. ناخودآگاه دست بردم به گردن بندم که توش «وان یکاد» داشتم. آرومم می کرد. اَه، پیرنم کثیف شد. کی با دس گوجه ای اینکارو می کنه آخه ؟
- به هرحال دخترم، آدم خیلی باید تو اجتماع امروز هواسش جمع باشه. فک کنم نصیحت مامان شروع شده بود.
- نباید به هرکس و ناکسی اعتماد کرد. نباید به هر کی دل داد و به قول خانم جون قلوه گرفت.
خیارا رو تندتر خورد می کردم. تا در برم. شایدم یاد مانی ذهنم و خط خطی می کرد، مانی، مانی محقق. حرفا دیگه مامان و دیگه نمی شنیدم. هرچند اونم انگار فهمید و به کار خودش مشغول شد. من انگار اما تو حیاط دانشکده داشتم با مانی راجع به تحقیق حرف می زدم که حس کردم نگاهاش عوض شده . حیز نه آ، یه جورایی محبت آمیز . نمی دونم ترسیدم یا خوشم اومد. خیلی حسا معلوم نیس چین . درنگ درنگ صدای اس ام اس پرتم کرد باز تو آشپز خونه . از بس از صب منتظر بودم صبر نکردم. دستمو با دستمال پاک کردم . وقتی می خواستم گوشیو از تو جیب شلوار جینم درآرم با خودم گفتم یعنی کار مانی بوده ؟
شقایق اس ام اس زده بود : دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم
براش زدم : از رو کدوم کامیون نوشتی ؟ خوش رکاب ؟ کار سالاد و تموم کردم. تند تند . ساعتو نیگا کردم. یه ساعت به سال تحویل مونده بود. به سرم زده بود وبلاگمو آپ کنم.
-مامانی کاری ندارین؟
- نه عزیزم
***
پست قبلیمو که چک کردم مانی برام کامنت گذاشته بود : عالی بود . مثل همیشه با خودم اداشو در آوردم. در اتاق قفل بود. گرمم بود. لباسمو کم کردم. دوباره نشستم جلو کامپیوتر .با خودم کلنجار می رفتم که بهش اس ام اس بزنم یا زنگ ؟شایدم هیچ کدوم . نیازی به این کار نبود. ولش کن حالا میخوام وبلاگ بنویسم. شروع کردم به تایپ کردن :
«چهل و چند دقیقه مانده به نوروز بهار فصل عجیبی است، بین سردی زمستان و گرمی تابستان و به اعتدال کل جهان . گویی هر نشانه ا ی از او بیش از دیگر گاه زمان شوق آموختن واژه واژه ی زندگی به ما دارد . اما چه آموختنی ؟ ( خودمم فک نمی کردم اینقد ادبی بتونم بنویسم ، انگاری جو گرفتتم ) بهار می گوید دلداده بشو اما دلبسته هرگز!!! که فرموده « فاذا رایتم الربع فاکثروا ذکر النشور» آن هنگام که بهار را دیدید بسیار ذکر قیامت نمایید. بهار گستره ای زیبا و خوانی شیوا از نعم الهی است. طوری که کلمه کلمه شعر شعرا و فصل عرفا و گاه ریباییها نامش نهاد . اما باید دانست که این اعتدال از پیری زمستان به دست رسیده است و به زودی به میانسالی تابستان از جوانی بهار خواهد رفت. پس دلداده خوبیهای بهار شویم . اما دلبسته آن ... »
گل یخ اسم و امضای وبلاگیم و دوس داشتم ، زیاد . دیگه وقت زیادی نداشتم. برا سال تحویل باید آماده می شدم. حدوداً یه ربع زمان داشتم. اما فکر مانی داشت می کشتم. نمی دونم دوسش داشتم یا ازش کلافه شده بودم. اون از دانشگاه که مدام چشم و ابرو داشت برام و حالا یه دسته گل. خدا رو شکر بابام هنوز چیزی به روم نیاورده بود . اما مگه میشد که نفهمه. فقط تو خودش می ریخت. نمی دونم اگه کار مانی باشه حالا بده یا خوب ؟ اینکه یکی آدمو دوس داشته باشه و گل بفرسته . اما ما رو عرف چی میشناسه . معیارهای اخلاقیم که نمیشه نادیده گرفت . حس تیپ زدنم عجیب کور شده بود. غروبم نزدیک می شد. چه سالی ، چه سال تحویلی . کت و دامن بنفشم و رو تخت انداختم. کنار کت و شلوار کرمم. کدوم و باید می پوشیدم ؟
- نستلن ، بیا همه منتظر تواَنا.
صدا نیما بود که تازه زبون وا کرده بود و از تو راه پله هوار می زد. - دارم میام بی خیال این لباس پلو خوریا شدم. ینی حال شق و رق بودن و نداشتم. رو شلوار جینم یه تی شرت زرد پوشیدم. تو آینه خودم و نگاه کردم . تی شرتم بلند بود. مونده بودم موبایلمو ببرم با خودم یا نه ؟ زیر لب به نیما غری زدم و از پله ها پایین اومدم. بازم دیرینگ دیرینگ موبایلم بلند شد. تو این ترافیک اس ام اس و رسیدن این پیام بی نظیر بود. اوه ، خانم نظری بود . معلم دوره دبیرستان که مث خواهر بزرگتر به هم نزدیک بودیم . زود باکسمو وا کردم : دخترم ، از اینکه با مشغله فراوانت درس فیزیک دخترم را به مرحله خوبی رساندی سپاسگزارم. سال خوشی به رنگ دسته گلی که برای تشکر فرستادم برای تو و خانواده ات آرزو مندم / مهسا
سوم فروردین 1388 جاده قم
راجع صبح،سحرخیزی، بامداد و .... خیلیا حرف زدن. منو شما هم خیلی چیزا شنیدیم و بلدیمو از بریم. بعضیا معتقدن صبحی زیبا است که با صبحانه ای مقوی و سرشار از ویتامین آغاز بشه، این طوری آدم تا دم غروب شارژ شارژ و سرحاله. عده ای اعتقاد دارند صبح را باید با لبخند آغاز کرد. یه سری میگن آدم باید صبحها یه مقدار بدوه و ورزش کنه و یه مقدار هم ورجه وورجه داشته باشه.
اما واقعا یعنی آدم یه همچی روزایی خیلی خوشحاله و ناراحت نمیشه ،یا نه کمتر ناراحت میشه؟ واقعا بربریو خامه و دویدن و خنده یه چنین معجزه ای می تونه بکنه؟
با احترام فراوان به همه اونهایی که این کارو میکنن و یا از این حرفها می زنن من
می خوام یه صبح دیگه رو هم به حرف های بالا اضافه کنم. حالا انتخاب بهترینش با خودتون باشه.
به نظر من اون صبحی قشنگه- اگه حتی به لحاظ جوی و از نظر هواشناسی بدترین روز باشه- که وقتی آدم چشماشو باز می کنه، چهره محبوبشو، چهره اونی که خیلی خیلی دوسش داره ببینه. اولین حرفها و سلام و علیک رو با اون داشته باشه و همون اول هم با زمزمه های عاشقانه از خواب بیدار بشه.
به این میگن صبح. حالا صبحانه و ورزش و لبخند می چسبه. خلاصه از ما گفتن بود:
در چشم، بامدادان، به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد، که به دوست برگشایی
سر پیاله منتشر شده در شماره هشتم ماهنامه راه
نشریه معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی دانشگاه تهران
ویژه نامه عرفان ، اخلاق و سیاست در سیره امام خمینی (ره) /خرداد ۱۳۸۸
دین اسلام دارای قواعد ، قوانین و دستورات مختلف و گوناگون در ابعاد متنوعی است. به عنوان مثال نگاهی کوتاه به رساله های شریف توضیح المسائل مراجع عظام تقلید نکته فوق را تایید می کند. تنها در کتاب توضیح المسائل بیش از 3000 مساله شرعی بیان شده است.[1] که خود با اقسامی چون واجب ، حلال، مستحب، مکروه و... مجزا شده اند. یا در کتابهایی که تحت عنوان «سنن النبی» نگاشته شده بیش از 500مساله امور مستحبی را در خود جای داده است.[2] اما همین مسائل فقهی هم از منابع دیگری استخراج شده اند که در حقیقت هر کدام دریای بیکرانی است. «قرآن کریم و روایات وارده در ذیل آن»، به عنوان اولین و مهمترین متن اسلامی است. در یک نفسیر روایی مانند «البرهان فی تفسیر القرآن» در حدود 12000 روایت وجود دارد.[3] دسته دیگر ذخایر و مواریثی که به دست ما رسیده است را تحت عنوان «متون اعتقادی» می توان نام برد. تنها در یک مجلد از کتاب شریف «اصول کافی» تعداد 1437 روایت در مباحث اعتقادی وجود دارد.[4] متونی که حاوی دستورات عملی یا برنامه و نظام زندگی انسان در بینش اسلامی هستد، گرانبهاترین متون ما را تشکیل می دهند. رساله های توضیح المسائل متداول معمولا از میان این بخش استخراج می شوند.کتاب «وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه» محتوی 35850 حدیث است که درباره حقوق اسلام و مسائل علمی آن سخن می گویند ؛ و در کتاب «مستدرک الوسائل» مطابق تخمین صاحب نظران 23000 حدیث وجود دارد.[5] ادعیه و سیره و تاریخ هم دو بخش عمده دیگر منابع استخراج راه و دستورالعمل های زندگی است. اما بسیاری از همین احکام به ظاهر ساده و به ظاهر عبادی فردی در زمره امور اجتماعی قابل بررسی و انجام هستند. حضرت امام خمینی(ره) به عنوان یک اسلام شناس در این مورد می فرمایند:«بسیاری از احکام عبادی اسلام، عبادی سیاسی است..»[6]
پیوند حیات مادی انسان با حیات معنوی او سبب می گردد اسلام بدل به یکی از سیاسی ترین ادیان شود و در جایی ثمره این نگاه شکوفایی امپراطوری اسلامی در قرون وسطی اروپایی است.[7] اما در نگاه اسلامی- قرآنی این انسان کیست؟ چه ابعادی دارد ؟ که او را و به تبع آن جامعه اش را از سایر جوامع جدا می کند ؟
به نظر می رسد قرآن کریم سه ساحت وجودی انسان را به طور مجزا از یکدیگر مطرح می کند. نخستین بعد یا ساحت انسانی «بشر» بودن آن است :
«قُل اِنَّما اَناَ بشرٌ مثلُکُم یوحی الیَّ» [8]
بگو: جز این نیست که من هم بشری مانند شما هستم، با این تفاوت که به من وحی می شود .[9]
در این آیه شریفه جسمانی بودن و غریزی بودن همه انسانها یکسان بیان شده است. تفاوت پیامبر مکرم اسلام(صل الله علیه و آله وسلم) در اراده الهی نسبت به وحی به ایشان است که از سایرین ممتازشان نموده است. در سوره مبارکه عصر خداوند بعد دیگری از آدمی را معرفی می نماید :
«والعَصر- انَّ الاِنسانَ لفی خُسر- الاّ الذینَ ءَامَنوا و عمِلوا الصالِحات و تواصَعوابِالحَق و تَواصَعوابالصَّبر»
در این سوره خطابهایی که صورت گرفته به «انسان» بوده و تقریبا تمام آنها دستورات جمعی است. یعنی قرآن کریم بعد دیگری برای آدمی قائل است و آن حضور مومنانه در جامعه که منجر به انجام اعمال صالح گردد. دیگرانی نیز که اینگونه نباشند در زمره زیان دیدگان خواهند بود. به بیان دیگر در این خطابها حضور اجتماعی و نیز بعد اجتماعی مردم تبیین گشته است.
در آیات 30 تا 38 قرآن کریم بعدی دیگر از ابعاد انسان آشکار شده است و آن بعد الهی و معنوی اوست.این آیات به ماجرای «جعل خلیفه» توسط خداوند متعال بر روی زمین اشاره دارد. هنگامی که فرشتگان با خدای خویش سخن می گویند در پاسخ امتیاز او را در دانستن «اسماء» می یابند و سرانجام به فرمان الهی به آدم سجده می کنند. در این آیات دو نکته قابل توجه است.اول آنکه خلیفه بودن آدم مختص حضرت آدم (علی نبینا و آله و علیه السلام) نیست و بنی آدم نیز با رتبه و درجه ای پایین تر دارای آنند. دوم آنکه سوالی مطرح می شود و آن این است که سجده در مقابل کدام امتیاز است ؟ به خاطر «بشر» بودن؟ یا «انسان» بودن ؟ بدیهی است که تنها با این دو ساحت آدمی سجده کردنی نیست و امتیازی که پروردگار متعال در اینجا قائل شده است یک بعد روحی و معنوی است. این سه ساحت تو در توی انسانی باعث می شود که نوع نگاه ما با دیگران به انسان متفاوت باشد. حیات غریزی،اجتماعی و معنوی انسان – علاوه بر آنکه به آنها قائل هستیم – در یک راستا و در ارتباط بایکدیگرند. کسی که نگاه اینچنینی داشته باشد بالتبع متفاوت زندگی می کند و عمل می کند. رهبر دینی در جامعه دینی و با پشتوانه تمام متون دینی نگاه متفاوتی نسبت به تمام سیاستمداران عالم دارد. برای او تنها معیشت انسانها اهمیت ندارد ویا تنها معنویت ارزش ندارد. جامعه و انسان در پی هم هستند و غریزه و اجتماع و معنویت در اندیشه سیاسی – اجتماعی امام خمینی (ره) یکسان است.
1 – بنی هاشمی خمینی ، سید محمدحسن (1383)تو ضیح المسائل مراجع (مطابق با فتاوای سیزده نفر از مراجع معظم تقلید) قم :دفتر انتشارات اسلامی
2- طباطبایی ، سید محمد حسین(1379) ترجمه استاد ولی ، حسین ، تهران : پیام آزادی
3- جاودان ، محمد علی (1385) مقدمه کتاب نقش ائمه در احیای دین ،تهران: مرکزفرهنگی انتشاراتی منیر
6- موسوی خمینی ، روح الله(1368) وصیتنامه سیاسی – الهی ، چاپ و انتشارات وزارت ارشاد : تهران
7- فکوهی ، ناصر (1381) تاریخ اندیشه و نظریه های انسان شناسی ، نشر نی : تهران
9- ترجمه محمد رضاصفوی (1385) قم : اسراء
سر پیاله منتشر شده در شماره هفتم ماهنامه راه
نشریه معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی دانشگاه تهران
ویژه نامه آیت الله العظمی بهجت / خرداد ۱۳۸۸
پیش ترها به جوانها می گفتند که فلانی«عشق سرعت» است، حالا یا با موتور یا با ماشین آنقدر تند می رفت که این مدال را از مردم می گرفت. پیش تر ها سرعت مد بود و الآن اصل شده. همه چیز با سرعت شروع می شود ، با سرعت انجام می شود و با سرعت خاتمه می یابد. شاید هنوز هم عصر، عصر سرعت است. غذاها پسوند و پیشوند سریع پیدا کرده اند( fast food) مردم با سرعت در شهر، کشور و جهان رفت و آمد می کنند. اطلاعات به سرعت پیامکی sms)) جا به جا می شود و همه خبر دارند. مثل یک پادگان که به دستور فرمانده خبردار می ایستند. سرباز در پادگان فقط مجری است«می داند» که باید این کار را بکند، «چرایش» را نمی داند یا «نمی فهمد». آخر ارتش چرا ندارد. این مهمترین آموزه ی سربازی است. حالا همگی خبردار هستند. سرعت باعث شده این گونه باشند و همه به خود می بالند. اما آیا همه اینها هم به چرایی واژه ها، گمانها، فکرها و رفتارها فکر می کنند؟ سرعت فکر کردن هم به قدری زیاد شده که یک کلیک جای آن را برگرفته است. نمی خواهم اینجا بحث کنم که سرعت انتقال اطلاعات خوب است یا نه؟ فقط توصیف است و نگاهی گذرایی به دور و برمان .سرعت همه جا نفوذ کرده است، و حتی به فکرها. شکی نیست که انسان رونده است «فّسیروا فِی الارض» و باید پند گیرد«فّنظُرکَیف کان عاقبته المُکذبین» و اگر اینگونه نباشد جز نابودی و هلاکت برایش آینده ای نمی توان در نظر گرفت. «هَلََک من لیس حکیم یُرشده» آری، در راه و بیراهه های دنیا باید کسی باشد که راه از چاه بنماید. راهنمایی حکیمی که قولش با عملش آمیخته باشد که: «الکَلِمُ اذا خرجت من القلب وَقعت فی القلب» و«کونوا دعاه الی الناسِ بِغّیر اّلسنتکم» یعنی مردم را با عمل و به غیر زبان به نیکی ها دعوت کند.
مرحوم آیت الله العظمی بهجت(رحمت الله علیه) از این مردمان قبیله راه نمایی بودند که از میان ما به سرعت رفتند. بهتر بگویم آنقدر سرعت به زندگیمان چنگ انداخته بود که از نبود و اندی سال عمر با برکت ایشان اندوخته ای نداریم- حتی به قدر 2رکعت در مسجدی که نماز می خواندند و به امامتشان. آنقدر با سرعت می رفتیم- و شاید هنوز می رویم- که راه نمایی ایشان را برای مسیرمان یا نشنیده گرفتیم یا توجه نکردیم. شاید خیلی وقتها به چاه هم افتادیم یا گیر چاه نما ها .
اما چه سود پند گرفتیم؟
زندگی آن عالم ربانی به ما آموخت که راه روی در صراط مستقیم چگونه است . حتی مرگ و تشییع جنازه با شکوه ایشان هم این آموزه را داشت.
امام صادق علیه السلام فرمودند:«السعید یتعظ بموعظه التقوی و ان کان یراد بالموعظه غیره.»
انسان سعادتمند اندرز به تقوا را آویزه گوش خود می کند هر چند مخاطب آن اندرز کس دیگری باشد.
سر پیاله منتشر شده در شماره ششم ماهنامه راه
نشریه معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی دانشگاه تهران
اردیبهشت ۱۳۸۸
تنوع نهادها و سازمانهایی که عهده دار فعالیتهای فرهنگی در کشور هستند امری طبیعی به نظر می رسد.وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، سازمان تبلیغات اسلامی ، وزارت آموزش و پرورش و سازمان ملی جوانان را به عنوان نهاد های کلان؛ سازمان های مردم نهاد جوانان(سمن ها)، اعم از دانشجویی یا غیر دانشجویی را می توان به عنوان نهادهایی خرد که داعیه دار فعالیتهای متنوع فرهنگی هستند به شمار آورد . اما سوالی که به ذهن می رسد این است که چگونه علی رغم اختصاص بودجه فراوان به این نهادها به نظر می رسد آنها نتوانسته اند تا به اهداف خویش دست یابند ؟
البته تغییر و تحولات اعتقادی،گرایشی و رفتاری افراد یک جامعه حاصل عملکرد تمامی عناصر تشکیل دهنده نظام اجتماعی از داخل و سایر تاثیراتی است که از خارج بر جامعه اثر می گذارد. اما بنای این نوشته آسیب شناسی و گونه شناسی فعالیتهای نهادها و سازمانهایی است که داعیه دار فعالیت فرهنگی در کشور هستند.به راستی اگر آنها به وظایف خود به درستی عمل می کردند سخنی از مظلومیت فرهنگ[1] به میان می آمد؟ تردیدی نیست که فلسفه وجودی و اهداف غایی نظام اسلامی ارتقاء اخلاق ، معنویات و توسعه همه جانبه فرهنگ مردم است ؛ و اگر تمامی نهادها و سازمانهایی که وظیفه فرهنگ سازی را بر عهده داشتند به خوبی عمل می کردند دیگر جای نگرانی نبود.
از دیگر سو باید گفت باورهای بنیادین و اصلی قریب به اتفاق مردم ایران همچنان حاکی از تداوم ایمان به خدا و پذیرش اعتقادات اصولی دین مبین اسلام است و این اعتقادات بنیادین همچنان به نسل های بعدی انتقال می یابد. لیکن مجموعه کارکردهای درونی جامعه و از جمله عملکرد سازمان ها و نهاد های موثر در تغییرات فرهنگی ، نتوانسته است، ارزشهای عملی موجود در روابط جامعه را از دل این اعتقادات دینی استخراج و در روابط جامعه جاری نماید و لذا به تبع آن ، رفتارهای غیر دینی و مخرب فرهنگ اصیل جامعه ایران رو به افزایش است و متاسفانه این پدیده در نسل جوان و به ویژه اقشار تحصیل کرده از فراوانی بیشتری برخوردار است.[2]
پاسخ به سوال پیش گفته علاوه بر تدقیق دقیق محتوایی احتیاج به بازشناسی شکلی اینگونه فعالیتها دارد. در این راستا به نظرمی رسد سازمانها و نهادهای عهده دار امر فرهنگی را با در نظر گرفتن ملاک ماهیت ارتباط با مخاطب به دو دسته تقسیم نمود :
دسته اول گروهها و یا سازمانهایی هستند که مخاطب را محور تمامی برنامه های خویش قرار داده اند که آنان را می توان دچار « ذائقه گروی » دانست . آنچه در این نوع فعالیتها اهمیت دارد آن چیزی است که مخاطب می خواهد. عدول از ارزشها و یا وا دادگی فرهنگی بی شک در این دسته به صورت فراوان دیده می شود .
دسته دوم هم دچار بیماری دیگری است و آن را « ذائقه سازی » می دانیم و می نامیم. در این دسته از برنامه ها مخاطب از اهمیت چندانی برخوردار نیست و تنها پیام فرهنگی است که دارای ارزش و اهمیت است . دگم اندیشی و خوراندن مفاهیم فرهنگی به مخاطب به هر روش و هر ترتیبی از ویژگیهای این قسم میتوان شمرد.
آفتی که هر دو منش فرهنگی را تهدید می کند عدم رعایت اعتدال در برنامه ریزی و اجرای فعالیتهای فرهنگی آنان است و این مهم باعث می شود تا این قبیل فعالیتها نتوانند اثر گذاری شایسته و بایسته ای را داشته باشند.
علاوه بر این می توان در نوع و جنس فعالیتهای فرهنگی هم دست به سنخ شناسی زد و آنان را در دسته های مختلفی مقوله بندی کرد که هر کدام نیز بالتبع دارای میزان تاثیرگزاری متفاوتی در جامعه هدف خواهند بود .
برخی از آنچه به عنوان برنامه های فرهنگی ارائه می گردد به نظر تنها «خدمات فرهنگی» است که به مخاطب عرضه می گردد. در این دسته تاثیرگزاری چندانی مشاهده نمی شود. چه بسا تاثیر به ظاهر شایان یک خدمت فرهنگی به واسطه کالایی مشابه آن ، اما با محتوایی متفاوت در مدت کوتاهی بی اثر شود. اساسا به نظر نمی رسد کالاهایی از این دست که در پس آن خرد و خلاقیت چندانی برای تولید و توزیع مشاهده نمی شود را برای اثرگزاری ساخته باشند . لوحهای فشرده مذهبی ، نشریات سازمانی و دولتی غالبا این قالب را دارا هستند.
دسته دیگر ی از برنامه های فرهنگی «حرکتهای فرهنگی» هستند که در جامعه مشاهده می شود . این حرکتها کوتاه مدت ، بدون برنامه ریزی مدون ، دارای تاثیر میان مدت و پر سر و صدا هستند که بیشتر در محیطها مختص جوانان می رویند و رشد و نمو می نمایند . هیاتهای عزاداری دانشجویی و دانش آموزی غیر وابسته به سازمان رسمی جامعه ، جلسات هفتگی ، سفرهای گروهی و یا کارهایی از این دست را می توان از این سنخ دانست . این حرکتها همانگونه که سرعت فراوانی برای قرار گرفتن در فراز دارند ، به سرعت فرود می آیند . تاثیرات آن بیشتر در گروه شکل دهنده و مخاطب باقی خواهد ماند.
دسته سوم از برنامه های فرهنگی «فعالیتهای فرهنگی» هستند . این برنامه ها منظم تر ، از دو دسته پیش گفته می باشند و از عمق زمان و تاثیر گزاری بیشتری برخوردارند. بسیاری از جشنواره های موفق نهادهای دولتی و یا تشکلهای دانشجویی که فعالیت آنان تداوم یافته است را در این گروه می توان یافت. اما آنچه در این فعالیتها مغفول است ، میزان اثرگذاری و دایره مخاطب می باشد. در این قسم متاسفانه قدری موفقیت نسبی به عنوا ن حد نهایی و هدف مطلوب فرض می شود. از این رو غفلت باعث می شود تا همت ها سست گشته و فعالیتها به «جریانهای فرهنگی» تبدیل نگردد. جریانهای فرهنگی زنده ، اصیل و پویا هستند. تاثیرگزارانه تداوم دارند و به شدت در فرهنگ پذیر کردن مخاطب موفق می باشند. به نظر می رسد جریان اعتکاف که از یک مسجد دردانشگاه تهران شروع شد و پس ازحضور موفق در دانشگاها ، موج معنوی آن سایر مساجد کشور را در بر گرفت را نمونه مناسبی برای جریان فرهنگی در نظر گرفت. هر چند مبنای این جریان از سنخ آخری است که در ذیل می آید، اما گستردگی و تاثیر گذاری آن را به جریان مهم فرهنگی در چند سال اخیر مبدل کرده است. دیگر کمتر دانشگاه مهم کشوری است که در«ایام البیض» ماه رجب رنگ اعتکاف را به خود نبیند و حضور دانشجویان و دانشگاهیان هم در آن مشهود نباشد. تنها در سال گذشته بیست هزار نفر دانشجو در مساجد دانشگاه برای حضور در اعتکاف ثبت نام کرده بودند.[3]
در تمام فعالیتهای بالا نقطه مشتر کی به نام استفاده از هنر به شکل ویژه به چشم می خورد ؛ و این آن چیزی است که آنها را از یک دسته دیگر، یعنی «تبلیغ» جدا می کند. مبلغان دینی با استفاده از ابزارهای سنتی خود مشغول برنامه های فرهنگی خود هستند. البته روحانیت شیعه در موارد پیش گفته هم دخالت داشته و نقش آفرین هستند. اما این سنخ مختص ایشان است. استفاده از مواردی چون خوش چهرگی، خوش رویی، خوش صوتی و خوش لحنی به عنوان عناصر کلیدی ظاهری در کنار محتوای عمیق معارف اسلامی جهت اراه مطلوب به مخاطب به حساب می آیند. آنچه بیشتر در این حوزه دیده می شود ارتباط چهره به چهره است.
هر چند راه صحیح درست نمودن فرایند رشد فرهنگ در جامعه به صورت نظام مند است. اما در کوتاه مدت به نظر می رسد اگر تمایل به تاثیرگزاری حداکثری در مخاطب داریم می بایست راه اعتدال میان ذائقه سازی و ذائقه گروی را طی کنیم و تلاش کنیم تمام برنامه های فرهنگی مان را به جریان فرهنگی تبدیل کنیم.البته سایر برنامه های فرهنگی را هم نمی توان نادیده گرفت به شرطی که هرکدام از آنها را هم در برنامه بلندمدتی که جریان ساز باشد تعریف کرده باشیم.
بمنه و کرمه
1- از بیانات مقام معظم رهبری ( مدظله) با دولتمردان – 4/6/86
2- فرهنگ در مدیریت توسعه اسلامی ، حسن بنیانیان ، صفحه 82
سر پیاله منتشر شده در شماره پنجم ماهنامه راه
نشریه معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی دانشگاه تهران
ویژه نامه بانو ثقفی / اردیبهشت ۱۳۸۸
وقتی از الگوها برای دختران و زنان مسلمان صحبت می شود و اشخاصی چون فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و زینب کبری (سلام الله علیها) را مطرح می کنیم، معمول پاسخها این است که: «آنها کجا و ما کجا؟ آنها یا معصوم زاده اند یا معصوم، یا تحت تریبت معصوم بوده اند یا معصوم زاده شدند. چه بسیاری زنان که در عصر پیغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش از پیشتازان علم، تقوا و جهاد بوده اند وباحضور درعرصه های اجتماعی بار بزرگی از دوش رشد و نمو اسلام عزیز برداشته اند.
اجازه دهید گوشه هایی از حضور زنان در عصر پیامبر را با هم مرور می کنیم تا ببینیم و ببینید زنان غیر معصومی هم بودند که با جهاد مستمرو تقوای در متن چگونه توانستند در عصر پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) تاثیرگذار باشند:
• اسماء بنت عمیس، مهاجر فداکار عصر پیامبر(صل الله علیه و آله و سلم) :
ایشان در نخستین روزهای آغازین مبعث پیامبر، به خدمت ایشان شرفیاب شدند و بیعت نمودند. او جز هشتاد مهاجر مجاهدی بود که به حبشه رفتند و 13 سال در آنجا دور از وطن زیستند. «جعفر طیار» همسر او در جبهه جنگ موته به شهادت رسید و فرزندش«محمدبن ابی بکر» در سن 27 سالگی به هنگام اعزام برای استانداری مصرترور شد. در تمام این سختیها و فراغها او صبورانه ایستاد و خدمات فرهنگی شایانی را به جامعه نبوی ارائه نمود. «اسماء» جز کسانی بود که شرف حضور در کفن و دفن مخفیانه حضرت زهرا سلام الله علیها را یافت. از این بانوی فداکار حدود 60 حدیث در کتب روایی ذکرشده است.
• اسماء بنت یزید، دیندار خردمند:
«ابن حجر عسقلانی» در کتاب«الاصابه» از او با این جمله یادکرده است:
«کانت من ذوات العقل و الدین» یعنی او از جهت دینداری و خردمندی سرآمد بود. «اسماء» به عنوان نماینده و سخنگوی زنان مدینه انتخاب شده بود. . مطالب مهم را در محضرنورانی پیامبر گرامی اسلام مطرح می نمود پاسخ ایشان را ابلاغ می کرد.«اسماء»علاوه بر خرددینی که با فصاحت و بلاغت آمیخته شده بود ،در جنگ«یرموک» با ارتش «روم» درگیر شد و به وسیله چوب ستون خیمه تعداد9 نفر افراد دشمن را از پای درآورد.
• ام ایمن، مهاجر مجاهد:
سوابق درخشان این بانوی با عظمت حبشی برگ برگ تاریخ اسلام را زرین کرده است. پیامبر گرامی اسلام او را یکی از زنان بهشتی خطاب کرده اند. «ام ایمن» مادر اسامه مشهور، فرمانده 18 ساله آخرین روزهای عمر با برکت پیامبر است. هنگام هجرت رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) از مکه به مدینه، ایشان امانتهایی که از مردم داشتند را به «ام ایمن» سپردند. وثوق و اعتماد خاندان رسالت به «ام ایمن» که حاکی از عمق ایمان و تقوایش است را در دیگر موارد نیز می توان یافت.
در حالات صدیقه طاهره سلام الله علیها به هنگامی که در حال احتضار بودند چنین آورده اند: «ارسلت الی ام ایمن و کانت اوثق نسائها عندها و فی نفسها»که نشان می دهد در آن شرایط خفقان پس از کودتای سقیفه، این بانوی بزرگوار نزد حضرت زهرا(سلام الله علیه) از قرب ویژه ای برخوردار بوده است. در ماجرای غصب فدک نیز حضرت زهرا (سلام الله علیه) ،
«ام ایمن» را برای ادای شهادت به همراه بردند. او قریب شصت سال از هشتاد سال عمر خویش را در ارتباط مستمر با خاندان رسالت و جهاد پیگیر و مداوم در راه خدا بود.
• ام سلیم، دخترملحان :
«ام سلیم» جز راویانی است که گروه بزرگی از مورخان و رجال نویسان بزرگ علمای شیعه و سنی از او نقل حدیث کرده اند که نشان از اعتبار علمی او دارد. تدبیر ، منطق و صبر او در طول تاریخ مثال زدنی است.
• ام درداء، بانوی فضل و خرد:
در حالات و اوصاف او این چنین نوشته اند: «کانت ام الدرداد من فضلاء النساء و عقلائهن و ذوات الرای فیهن مع العباده والنسک.»
ام درداد از نظر عقل، اندیشه و علم در سطح بالایی قرار داشته و بهره های فراوانی از دریای علم و دانش پیامبر گرامی اسلام برده است؛که حاصل آن نقل احادیث فراوان از ایشان در طول تاریخ است.
اسامی فراوانی دیگر از بانوان را می توان نام برد که در طول تاریخ با حضور اجتماعی در تمامی عرصه ها، همراه با التزام به تقوا توانسته اند دوشادوش مردان نهضت عظیم اسلامی را یاری نمایند. اما سوال اینجاست که چرا نقش زنان آنچنان که باید و شاید تبیین نشده است؟ باید گفت که یک علت آن آگاهی کم از تاریخ و نداشتن اطلاعات مناسب است. شاید اگر زنان و مردان ما به آنچه در گذشته اتفاق افتاده،دقیق ترو عمیق تر بنگرند، سرعت پیشرفت ما بیشتر باشد. درست به همین دلیل است که تلاش کردیم تا ویژه نامه ای در حد بضاعت دانشجوئی برای نکوداشت یار امام راحل عظیم الشانء ، «بانو خدیجه ثقفی» منتشرکنیم. باشد که نام ایشان کنار نام بسیاری از بانوان و زنان که در طول تاریخ گمنام زیسته اند را جاودانه کنیم؛و نگذاریم گرد مرگ زمان خاطره ی همراه و همپای امام خمینی(ره) بر یادها بنشیند و او را فراموش کنیم.